آذر ۰۲، ۱۳۸۲

چرا اينقدر سياه ؟!

توي همين مدت کوتاهي که اسم اين وبلاگ و فرمش عوض شده است خيلي هاي شما به من خرده گرفتيد که چرا اينجا اينقدر سياهه و چرا از سفيدي ها نمي نويسي ؟ منم‌ دلم‌ مي‌خواد زمين‌ و زمان‌ را زيبا ببينم. مثل‌ بقيه‌ مردم‌ فكر كنم‌ عالم‌ قشنگه ، زيباست، دوست‌ داشتنيه ‌. دلم‌ مي‌خواد مثل‌ همة‌ اونايي كه‌ مي‌گن بايد نيمة‌ پر ليوان‌ را ديد، نيمه‌هاي‌ پر را ببينم. مي‌خوام‌ وقتي‌ هزار جور فكر و خيال‌ از هزار طرف‌ هجوم‌ مي‌آره، در كمال‌ خونسردي‌ افكار منفي‌ را از خودم‌ دور كنم، منفي ‌باف‌ نباشم. سعي‌ كنم‌ از اطرافيانم‌ موج‌ مثبت‌ دريافت‌ كنم‌ و به‌ ديگران‌ هم‌ موج‌ مثبت‌ بدم‌ . دلم‌ مي‌خواهد عاشق‌ باشم، شاعر باشم، سراغ‌ خانة‌ دوست‌ را بگيرم، شعرتر بگم‌ و به‌ روزهاي‌ خوش‌ پيش‌ رو و آينده‌ فكر كنم . . با خودم‌ مي‌گم‌ فردايي‌ مياد كه‌ حتماً‌ بهتر از امروزه ، اشعه‌هاي‌ طلايي‌ رنگ‌ خورشيد، از لاي‌ پنجرة‌ اتاقم‌ مي تابه و نويد روزي‌ خوش‌ رو ميده . امروز بايد بلند شم، روز ديگري‌ است، مي‌شه از عالم‌ لذت‌ برد، از ديدن‌ آدم‌ها خوشحال‌ شد. اما انگار اينا براي‌ من‌ خيال‌ و روياست. چون نگاه من به ديدن سياهي ها عادت کرده و هر قدر تلاش مي کنم اينطور به اطرافم نگاه نکنم نمي شه . نمي دونم شايد اين رويه خوبي نباشد ولي من بهش عادت کرده ام ...

هیچ نظری موجود نیست: