آذر ۰۵، ۱۳۸۲

يکی که ...

توي محل همه مي شناختنش. آرام ، باوقار ، مهربان . تنها زندگي مي کرد . کسي نمي دانست خانواده او کجا بودند . اصلا خانواده اي داشت يا نه . همه اهل محل ، حتي گنجشک ها ، ياکريم ها ، سگ و گربه هاي ولگرد محل هم ، از مهرباني او سهمي داشتند. يک روز ، يک گربه مريض پيدا کرد ، با صبر و حوصله از او پرستاري کرد تا خوب شد . يک شب به خانه بر مي گشت ، در تاريکي کوچه دو تا نقطه کوچک روشن ديد که از روبرو به طرف او مي آمد . صداي ميو ميوي گربه را شناخت نقطه ها را دنبال کرد که ناگهان ، نقطه ها مثل شمعي که فوتش کرده باشند ، خاموش شد و چند ثانيه بعد دوباره روشن شد . گربه بيچاره توي چاله افتاده بود ، چاله اي که اگر او در آن مي افتاد ، شايد تا آخر عمر زمين گير مي شد ...

--------------------

« روز پائيزي ميلاد تو در يادم هست... »

تولدت مبارک !

--------------------

داشت يادم مي رفت ... عيدتون هم مبارک ...

--------------------

همين !

هیچ نظری موجود نیست: