آذر ۱۵، ۱۳۸۲

1,2,3,4 ...

یک ، دو ، سه ، چهار ، ........ دارم کاغذای مچاله شده درو و برم رو می شمرم . نوشتنم نمی یاد ، واژه ها بدجوری باهام قهر کردن . یک ساعته که نشستم یه چیز بنویسم ولی انگار نه انگار ، دریغ از یک کلمه ! فقط تعداد کاغذای دور وبرم داره زیاد می شه ! یکی نیست بگه آخه وقتی نمی تونی بنویسی نمی تونی دیگه ... زور که نیست . حالا خودم به جهنم من دلم واسه شما می سوزه که وقت گذاشتین دارین چرت و پرت های من رو می خونین . ... نه ! ... برم یه فکری به حال خودم بکنم اینطوری نمی شه ... ببینم می تونم واسه پست بعدی یه چیزی بنویسم یا فقط باید کاغذ مچاله کنم ... کاغذایی که توی اونا غیر یکی دو تا کلمه چیزی نیست ! ....



--------------------------



پشت پنجره یه کلاغ نشسته بود .... بارون بدجوری خیسش کرده بود .... از نوکش قطره قطره ، آب می چکید ... رفتم بیارمش تو خشکش کنم ... پریده بود ...



--------------------------

هیچ نظری موجود نیست: