آذر ۱۲، ۱۳۸۲

غروب زندگی

یکبار دیگر چون دوران کودکی خود همه جا را غرق آرامش می بینم . دوباره جویباران در خاموشی غروب آرام آرام زمزمه می کند. اندک اندک غم ها و شادی ها به فراموشی سپرده می شوند ، زیرا هر لحظه تاریک تر می شود . حالا همه جا تاریک است فقط از دور در پشت درختان ودر قله کوهسار سرخی پریده رنگ غروب هویداست . برای من در این شامگاه عمر این روشنایی دریچه ای از دنیای حیات جاودانست که برویم گشوده است ...



( ایشندروف : قطعه غروب زندگی )





--------------------------------





دومین مسابقه وبلاگ های برتر
هم گویا شروع شده . من فکر میکنم وبلاگم دو تا رای بیاره که یکیشو خودم به خودم می دم دومیش رو هم یه بنده خدایی که تا حالا چرت و پرت های من رو نخونده . امیدوارم مسابقه طوری برگزار بشه که با پارتی بازی این بچه معروفا اول نشن می دونید که کیا رو می گم همونایی که چون سابقه شون یه کم بیشتر از ماهاست ادعای خدایی وبلاگستان رو می کنن .( خدا همه رو به راه راست هدایت کنه !). این قدر وبلاگ بی ادعا و خوب وجود داره که امیدوارم یکی از اونا برگزیده بشه . البته اگه بذارن ...



--------------------------------



یکی از بهترین دوستام می خواد شروع کنه به نوشتن . برید و ورودش رو به وبلاگستان خوش آمد بگین وبلاگی که اسمش کمی نامتعارفه سیب آبی !



--------------------------------



دیگه صدای بارون برام قشنگ نیست ... آخه الان 5 روزه که آفتابو ندیدم ... اگه بدونین چقدر دلم براش تنگ شده ....





هیچ نظری موجود نیست: