آذر ۳۰، ۱۳۸۲

یلدا فرخنده باد


روز بر سر رسيده و شب بر سر دست آمده

اما امشب نه هر شب است

امشب شب يلداست

امشب بايد از هر چه روشنی و سرخي است برداريم ؛

در کنار هم بنشينيم و بگذاريم که

دوستي ها ،

سدي باشند در برابر تاريکي .

بنشينيم و شاد باشيم و بگوئيم و بخنديم  

و بگذاريم هر چه تاريکي است ، هر چه سرما و خستگي است

تا سحر از وجودمان رخت بربندند .

تا صبح يلدا بيداری را پاس بداريم ؛

و سرخي انار را

اسلحه اي سازيم براي نبرد با ظلمت

تا صبح راهي دراز است ...

 

 * شب يلدا فرخنده باد *

 

( از : علي ظهوري راد )



یلدا فرخنده باد


------------------------





اینجا
یه مطلب باحال خوندم در مورد شب یلدا ... بخونید جالبه





------------------------



فکرش رو بکنيد دوستتون را 6 ساله ندیدین ، خبری هم ازش ندارین ، اونوقت یک دفعه پیداش کنید ! اونم تو این دنیای مجازی ، از طریق وبلاگش !!! . من یکی از بهترین دوستامو هفته پیش همینطوری پیدا کردم . چهوبلاگ باحالی هم داره ... اسمش رو نمی گم چون تو وبلاگش هم هیچ اشاره ای بهش نکرده ولی اسم وبلاگش اینه : « یادداشت های یک احمق » . من و این دوستم تو مدرسه ای که بودیم چون مدرسه ما مثلا نمونه بود ( بابا بچه درسخون ) همیشه تا ساعت 3 بعدازظهر کلاس داشتیم ، یعنی 8 ساعت ): . فقط پنجشنبه ها تا ظهر مدرسه بودیم . با این دوستم قرار گذاشته بودیم که پنجشنبه ها از مدرسه تا خونه پیاده بریم ، مدرسه ما هم اون سر دنیا بود و تا برسیم خونه یک ساعت ، یک ساعت و نیم طول می کشید ولی این مدت رو اصلا متوجه نمی شدیم از بس که بهمون خوش می گذشت . جز جدانشدنی پنجشنبه های ما آلبالو خشکه بود اونم به مقدار زیاد   ....:)  یادش بخیر ... کاش الانم تو اون حال و هوا بودیم ... حیف ...!

 

------------------------

 

می گم ما مردا خیلی بیچاره ایم ها  !! می گید چرا ؟ الان می گم :

 

برنارد شاو می گه :

 

مرد موجود بیچاره ایست

 

 وقتی بدنیا می اید همه سئوال میکنند حال مادرش چطوراست  ؟

 

وقتی این مرد ازدواج میکنند همه به عروس نگاه میکنند و میگویند چه عروس قشنگی !



و وقتی که این مرد میمیرد همه میگویند بیچاره زنش!!





------------------------

 

می خوام بازم از اون کلاغه بگم .... یه جورایی انگار دوست نداره از پیشم بره !!  امروز عصر داشتم کتاب می خوندم دیدم یکی تق تق داره می زنه به شیشه اتاقم ... پرده رو که زدم کنار دیدم خودشه ... گشنه اش بودحیوونی ... یه تیکه نون برداشتم  و ریز کردم ریختم جلوش ... یه جوری نگاه می کرد انگار داره تشکر می کنه ... بچه خوبیه ولی ... اصلا کولی بازی در نمی یاره سر و صدای بی خودی هم نمی کنه ... منم به همین خاطر بهش می رسم ; -)

 

هیچ نظری موجود نیست: