دی ۰۶، ۱۳۸۲



به اطرافش نگاه که کرد خاک بود وخاک ... هنوز درست نمی دانست چه شده ... آن سو تر خواهر کوچکش را دید، انگار خوابیده بود ... بالای سرش رفت ، عروسکش هنوز در بغلش بود ، صدایش کرد : فاطمه ؛ فاطمه جان ... فاطمه خاموش شده بود برای همیشه ... امسال کلاس اول بود ، یاد روز اولی افتاد که فاطمه می خواست به مدرسه برود ... بی اختیار اشک می ریخت و فریاد می کرد ، اطرافش را که نگاه می کرد ، پر بود از پیکرهای بی جان... مادری از خشم طبیعت گله داشت ، مادری که هفت عضو خانواده اش را از دست داده بود ... شنیده بود که می گویند ارگ زیبای بم کاملا تخریب شده است ، باورش نبود ارگی که هر روز عصر غروب خورشید را از آنجا نظاره می کرد دیگر وجود ندارد ... . به ناگاه یاد نامزدش افتاد .. دیشب مادرش به او گفته بود که باید کم کم مقدمات عروسی شان را فراهم کند ... با تمام توانش به سمت خانه نامزدش می دوید ... وقتی آنجا رسید از چهره همسایه ها دانست اتفاقی افتاده ... جلوتر که رفت پتوی سبز رنگی را دید که کسی را در آن پیچیده بودند ... پتو را که که کنار زد انگار دنیا را بر سرش خراب کردند ... نامزدش بود صورتش از خاک و خون پوشیده بود ... دیگر نمی توانست سرپا بایستد ... با تمام وجود فریاد زد : خدااااااااااااااااااااااااا ....



***



واقعا نمی دونم چی بگم ... بغض سنگینی تو گلوم نشسته ... تنها کاری که از دستمون بر می یاد اینه که هر چی توان داریم کمک کنیم ... از هر نوعش ... هر طور که می تونیم ...... هنوز این فاجعه باورم نشده ...





هیچ نظری موجود نیست: