بهمن ۲۰، ۱۳۸۲

و ...






گاهي فكر مي كنم آيا مي شود فقط يك لحظه، يك لحظه ي ناچيز، تلخي دوري را از ياد برد ... و بيهودگي اين همه هياهو را.

گاهي فكر مي كنم در تو بودن، با تو بودن در هر جا و مکانی لذت بخش خواهد بود حتی زير خروارها خاک. اين جدا افتادگي غم انگيز و ناگزير تلخ بوده و از همه چيز تلخ تر بوده و زهر بوده و من همه را بلعيدم تا بتوانم تاب آورم. تا بتوانم در چشمانت نگاه كنم و فكر كنم كه هستم و ...

و اين توهم مثل تكه تكه هاي گوشتي متعفن، باز مانده ي استفراغي ممتد و پايان ناپذير از موجوديت من روي زمين مي ريزد و رد آن بغض مي شود و كوچكي و سرتكان دادن هاي نااميد و ... تنهايي.

و آن دهان كه باز و بسته مي شود و نگاه هاي تهيِ آسوده، گرسنه ي اسودگي، و كلمات مرتب تكرار مي شوند و صدا بلند مي شود و بلندتر مي شود و تكرار مي شود: نمي تواني ... مي خواهي ...گرفتي ... نخواستي ... مي توانستي ... نبودي ... دادي ... نمي ماني ... نرفتي ...

و سرسام ... و تنهايي .

گاهي فكر مي كنم كاش مي شد يك لحظه از ياد برد و دل بست به آنچه كه در پيش روست ...







هیچ نظری موجود نیست: