بهمن ۲۵، ۱۳۸۲

کلام افروخته






طعم يادت

مزه مزه مى شود در دهانم

نجواى عاشقانه اى

بذر مى پاشد

بر نرم هستى تنم

نوازش اهنگ سروده هايت

شانه مى زند

به نازکاى ذهنم

من مى سوزانم

با اتش تو

تن پوش ديوار گونه را

زيستن را اغاز مى کنم

اغشته در رخوتى سرخ

افروخته از روح کلام تو

مى خواهم به ياد اورم

طعمى بى واسطه

که شستشو مى دهد مرا

در باران فوران خواستن

آنگاه که ناگهان

شکفته مى شوند

همه گلهاى جهان

و من و تو

سر مى دهيم بلند

خنده هاى پس از انفجار را





-----------------------------------------------



برای خودت ...

گاهی اتفاق می افتد که انسان کارهایی می کند که تازه بعد از انجامش می فهمد چه کار کرده است ... خوب که فکر می کنم می بینم چرا باید انسان کاری بکند که بعد مثل […] پشیمانش کند . من اکنون چنین حالتی دارم . رنجانده امت ... خوب می دانم ... ببخش .... همین ! ... می خواهم به خودم بازگردم ... می خواهم خود را دوباره بیابم ... می خواهم خودم شوم ... خود خودم ...

راستی امروز ولنتاین هم هست .... ولنتاینت مبارک . سبد سبد گل مریم فدای لبخندت ... عزیز .



هیچ نظری موجود نیست: