اسفند ۰۳، ۱۳۸۲

Insomnia

بی خوابي ، بی خوابي ، بی خوابي ... بسته خالی ديازپام ... قرص ها هم تقلبی شده اند ... مثل خيلی چيزهای ديگر ... مثل ... اصلا بی خيال .. ساعت 3 صبح ... خيره به صفحه بی روح گوشی ... خبری نيست ... نه پيغامی نه حتی يک missed call ... اَه ... ديوانه وار راه رفتن ها ... می گويد ديوانه ای ! .. قبول دارم . سر درد ... لعنت به اين ساعت ... کی صبح می شود ! ... موذن بد صدای محل ... خلسه ... صدای کلاغ ... ياد روزهای مدرسه می افتی . صبح ... شروع يک روزمرگی مدام ديگر ...کاش شب نشود ... چراغ ها ی خيابان روشن شده ... داروخانه ... آقا ببخشيد يه مسکن قوی می خوام ... شب ... بي خوابی ... بی خوابي ... بی خوابي !

هیچ نظری موجود نیست: