فروردین ۲۹، ۱۳۸۳

و عصر آن روز بهاری ...

دلت برای تنهایی های خودت تنگ شده باشد . عصر یک روز نمناک بهاری بیرون بزنی . چتر داشته باشی اما بازش نکنی ، می خواهی خیس شوی تا یاد آن روز برفی اسفند ماه بیفتی که موش آبکشیده شده بودی . می خواهی سردت شود تا آن روز سرد زمستانی را به خاطر بیاوری که دستانت آغوش گرمی برای دستان یخ زده ای بود . دستهایم را از جیب جلیقه ام بیرون می آورم تا حسابی یخ کنند ! . بروی و کنج کافه توت فرنگی بنشینی و قهوه ترک بخوری و بی خیال از همه جا KENT بکشی و دودش را به صندلی خالی روبرویت فوت کنی . بگردی و از میان شلوغی های کیفت یک کاغذ پیدا کنی و شروع کنی به نوشتن . بنویسی و بنویسی و بنویسی ... از اشتباهاتت ، حماقتت هایت و عاشقانه هایت که اول حق بود . دفتر خاطرات دلت را باز کنی و ورق بزنی . به هر صفحه اش که می رسی پوزخندی بر حماقتت بزنی و بگذری . 7 دی ، 21 دی ، ... ، 25 بهمن ، ... ، 25 اسفند و .... . دفتر را روی میز جا بگذاری و ته سیگارت را رویش له کنی و بروی ... ، چه حالی می دهد ! .

هیچ نظری موجود نیست: