فروردین ۱۴، ۱۳۸۳

می ترسم ...



با من از احتمال رفتن هم سخن مگو ، می ترسم .

ازهجوم خالی اطراف وقتی دیگر نباشی ،

از جادوی بی تفاوتی لغزیدن در مرداب فراموشی ...

از همه اینها می ترسم .

عزیز روزهای بارانی ام ،

می ترسم آن روزهایی را که راه خانه را گم می کنی ،

روزهایی که دستت به بلندی بنفش آسمان نمی رسد ،

روزهایی که یک جهان اضطراب سهم رویاهایت است ... تنها بمانی .

می ترسم با مویه های باد در روزهای ناگزیر تشویش تنها بمانی .

می ترسم ، آخر زیاد حوصله نداری .

می ترسم خدای ناکرده همه نسبت هایت را با دالان های بازی مان انکار کنی !

بگویی : « من پروانه تر از این حرف هایم » و پیله گی خود را از یاد ببری .

آی همبازی ... نکند همه روزهایی که بر من بی تو می گذرد ، بی من باشی .

می ترسم دیر کنی ، آنقدر دیر که پیدایم نکنی .

می ترسم جایی زیر دست و پای دلتنگی بمانم و تو هم دیر کنی .

می ترسم آنقدر دیر بیایی که کلید گم شود .

روزی بیایی بی کلید ، پشت در، زیر باران بمانی .

چه حرف هایی می زنم ...

من فقط ترسیده ام ، از احتمال نیامدن تو و نیامدن باران ... همین !







هیچ نظری موجود نیست: