فروردین ۲۲، ۱۳۸۳

زمین دیگر جای ماندن نیست !





وقتی بیم هایت ، به یک باره رنگ حقیقت به خود بگیرند ...

وقتی تا چشم باز می کنی خود را در بیابان ابهام ، تنها و سرگردان می بینی ،

وقتی دیگر قاصدک هم برایت پیامی ندارد ،

وقتی ...

نمی دانم دیگر هیچ چیز نمی دانم .

...

زمین دیگر جای ماندن نیست .

باید رفت ...

دورها ...



------------------------

سپاس ...


از همه دوستانی که لینک این خانه را اضافه نموده اند . و پوزش از عزیزانی که مدتی است به وبلاگ هایشان سر نزده ام ... نمی خواهم مانند بعضی ها دم از گرفتاری و مشغله بزنم هر چند وجود هم داشته باشد . سر زدن به وبلاگ های شما عزیزان وظیفه ای است که بر گرده ام سنگینی می کند ... دلم برای مطالبتان تنگ شده است ... مسعود جان گله ات بر حق است ... ببخشای .





هیچ نظری موجود نیست: