اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۳

صبح يک روز بهاری و ...

فکرش را بکنید می خواهید عزیزی را ببینید ، برای دربند برنامه ریزی کرده اید و همه چیز جور است ، به ناگاه بلیط سفری ناخواسته برایت صادر می شود و همه چیز به هم می ریزد . کارد می زدی خونم در نمی آمد .... « مسعود جان چاره ای نیست ، من هر طور شده می بینمت » ... مسعود ساعت 5.30 به تهران می رسد ... « آقا پس قرار ما شد ساعت 5.30 ترمینال بیهقی » ... شب نمی شود خوابید ... کتاب می خوانم ... خانه امن - ابراهیم نبوی ... دلم سیگار می خواهد ... نمی کشم ... ساعت 4.30 صبح ... بیرون می زنم ... از سکوت خیابان می ترسم ... سردم است ... توی ماشین می نشینم ... صدای اذان می آید ... دلم نماز می خواهد ... زود رسیده ام ... توی ترمینال بیهقی قدم می زنم تا مسعود بیایید ... صبح زود سیگار می چسبد ... « آقا من رسیدم ، کجایی تو ؟ » ... روبوسی ... « محمد ، چاق شده ای ها ! » ... « بریم ؛ الان آقای صف سری میاد » ... آمد ... یک دنیا بزرگواری ... توی ماشین ... خیابان های خلوت سعادت آباد ... خدا خدا می کنم از آنجا نگذریم ... به میدان کاج که می رسیم حالم بد می شود ، به روی خودم نمی آورم ... دلم سیگار می خواهد ...یک صبحانه بیاد ماندنی ... یک دنیا مهر و سخاوت ... خیلی می چسبد ... زمان به سرعت می گذرد ... باید رفت ... « آقا ، اگه اجازه بدید من خودم می روم» ... « عجب ! » ... ساکت می شوم ... اتوبانهای تهران ... خلوت خلوت ... ساعت 8.10 ... خداحافظ .

هیچ نظری موجود نیست: