اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۳

باران

کنج زاويه پنهان روح خويش نشسته بودم . ديدم کسی به پنجره می زند ؛ پرده را کنار زدم ، باران بود . سلامش کردم ، پاسخ گفت . گفتم : « دلم برايت تنگ شده بود ، بمان تا بيايم » . رفتم و آغوشم را برايش باز کردم ، تن سردش در ميان بازوانم جای گرفت . با موهايم بازی می کرد و بوسه هایش را نثار گونه هايم مي ساخت . تنم از لمس باران خيس خيس بود . گفت :« می خواهم بروم » . قطره اشکی از گوشه چشمانم به پايين سرازیر شد . چشمان بارانی ام را بوسيد و رفت . منتظرش ماندم ، هر روز عصر ، هر وقت آسمان ابری می شد . از بادها سراغش را گرفتم ؛ گفتند : «خواهد آمد ، منتظر بمان » . روی پله های حياط ، کنار درخت زردآلو منتظرش ماندم ... شيشه عينکم تر شد ، باران آمده بود ...



-----------------


تولدت مبارک !

تقويم را باز می کنم و ورق مي زنم ... « يکشنبه 6 اردي بهشت » ... چه روزي است ؟ ... آهان ! ... يکی يک سال بزرگ تر شده ...«مهدي»... تولدت مبارک ! ... بيشتر به زندگي نزديک شدی ... نگفتي کي مي خواد برات تولد بگيره ! ؟

هیچ نظری موجود نیست: