اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۳

کتاب ، مارمولک ، و عصر يک جمعه بهاری ...

برای اهل مطالعه و کتاب بازها نيمه دوم ارديبهشت ، آغاز دوباره بهار است . شوق خريد کتاب های تازه ، پرسه زدن ميان غرفه ها و ديدار چهره های آشنا ؛ لذتی است که فقط سالی يک بار نصيب آدم می شود . جمعه صبح با بچه ها قرار نمایشگاه گذاشتيم . از شلوغی در ورودی يکه خوردم هر چند زياد هم جای تعجب نداشت چون جمعه اين هفته تنها جمعه نمايشگاه بود و آخرين فرصت برای آنهايی که ديگر مجال بازديد از نمايشگاه را نداشتند . از سالن نشر الکترونيک و کتاب های تخصصی شروع کرديم . آشفته بازار نرم افزار کشور در نمايشگاه کاملا نمود داشت . تک و توک کتابی خريديم و به سراغ ناشران عمومی داخلی رفتيم . بخش ناشران عمومی نمايشگاه امسال چند اتفاق خوب و تا حدی عجيب داشت . يکی انتشار بوف کور هدايت بعد ار چند سال فروش زير زمينی اش بود و ديگری چاپ جديد « دريا پری ، کاکل زری » اثر گلی ترقی بود که برای اولين بار در سال 78 چاپ شد ولی بعد از چند روز کتاب توقيف و جمع آوری شد . گلی ترقی اين کتاب را به « بچه های بزرگ و بزرگ های بچه » تقديم کرده است . « دريا پری ، کاکل زری » روايتی است ساده از عشق و احساسات لطيف انسانی به زبان شعر . غرفه انتشارات دارينوش چون هميشه پر بود از ترانه و نور و احساس . آن روز محمدعلی بهمنی و يغما گلرويی در دارينوش بودند . آنچه ديدم افتادگی و خضوع يغما بود . از حال و روز وبلاگش پرسيدم ، خبر از سايتی داد که به زودی ايجاد خواهد کرد و قسمتی را به وبلاگ اختصاص خواهد داد . کتابهايی که می خواستم خريده بودم . بايد به نمايشگاه مطبوعات هم سر می زدم. می دانستم آن روز عماد الدين باقی در غرفه شرق حضور دارد . وارد که شدم در غرفه کوچک شرق چهره آشنای باقی را ديدم که با اشتياق به سئوالات گوش می داد و مهربانانه پاسخ می داد . سلام کردم و دست دادم و سوالم را پرسيدم ، هنگامی که داشت به سئوالم پاسخ می داد ، دستم را از دستانش رها نکرده بود به گرمی می فشرد . از خبر تاسيس نشریه الکترونيکی که گفته می شد منتشر خواهد کرد پرسيدم و در پاسخ خبر خوشی شنيدم « از دهه سوم ارديبهشت روزنامه " جمهوريت " منتشر خواهد شد» . در پس نگاه های نه چندان دوستانه کسانی که پيراهن های سفيد بدون یقه شان را بر روی شلوارهای گشادشان انداخته بودند و بوی تند عطر تی رز می دادند از عماد الدين باقی خداحافظی کردم و به سراغ ساير غرفه ها رفتم . جلوی غرفه روزنامه های زرد پر بود از پسران و دختران نوجوانی که برای امضا گرفتن از فوتباليست ها و چهره های تلويزيونی سر و دست می شکستند . از ازدحام جمعيت گذشتم و خارج شدم . نمايشگاه مطبوعات امسال يک بخش جنبی هم داشت ، نمايشگاه عکس « بام شکسته بم » که گلچينی بود از عکس های عکاسان ايرانی از فاجعه بم . عکس ها بسيار دردناک و تکان دهنده بود . نگاه که می کردی در گوشه چشم آنهايی که نمايشگاه را ترک می کردند ، يک قطره اشک جا خوش کرده بود . کارم تمام شده بود . از بچه ها خداحافظی کردم و به سمت در خروجی راه افتادم . چيزی که آنجا زياد به گوش می خورد اين جمله بود « مارمولک ، جشنواره ای ، بدون سانسور » . هر طرف که نگاه می کردی پسر جوانی را می ديدی با يک نايلون پر از سی دی و جماعتی که دورش جمع شده بودند . به سمت خانه که راه افتادم دیگر غروب بود . غروب جمعه ، دلگير و تلخ . گوشه ماشين نشستم ، کتابی را که خريده بودم درآوردم ... شروع کردم به خواندن ... « ... دل را از آواز عشق سرريز کن تا ببينی که ... از عصرهای قشنگ بهاری ، تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است ، پس از لبخنده و بهار از عشق و مهربانی بگو ... اگر از عمرم ، دمی مانده باشد و آنی ، آن آن هم از آنِ تو ... » صدای داخل ماشين می خواند « ... کيه که آخر ديوونگيه واسه چشات ... کيه جز من که می ميره واسه لحن خنده هات ... کی برات قصه می گه شبا که خوابت نمی یاد ... کيه پا به پات مياد وقتی که بارون می گیره ... » ... از پشت عينکم چشمهای خيسم معلوم نبود ...

هیچ نظری موجود نیست: