اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۳

برای نقطه چين های تو ...

می خواست خيلی چيزها را فراموش کند ، می خواست ديگر وجود خارجی شان را حس نکند ، فکر می کرد آنها را فقط خودش به وجود آورده ، پس هر وقت هم می خواست می توانست فراموششان کند . موجوديت هايی چه از نوع اتفاق ، حادثه ، خاطره و حتی آدمها ...

موجوديت هايی که فقط با تعريف هايی که برايشان ساخته بود جان پيدا کرده بودند پس می توانست با پاک کردن تعريف ها همه چيز را تمام کند و فراموششان کند . مدت ها صبرکرد ، ، آرام آرام و با وسواس سعی می کرد همه چيز را دور بريزد و ذهنش را خالی کند ؛ خالی خالی ...

اما آن موقعی که قصد داشت نفس راحتی بکشد همه آن موجوديت ها يکی يکی جان گرفتند ، اين خودش نبود که به آنها جان می داد ، آنها خود جان می گرفتند . زخمی بودند و ضعيف ولی ، بودند . به او فهماندند از وقتی که چيزی را به وجود می آورد و حتی از آن لحظه ای به آن فکر می کند ، حال چه حرف باشد ، چه کار، يا حتی آدم ، موجوديت آن در بيرون از او به حيات خود ادامه می دهد . حتی اگر از ياد برود ، نابود شود و يا از بين برود .

واژه مال توست ، ولی واقعيت در ورای وجود تو . واژه ها را دريغ نکن ، به جای حرف هايت ، خشمت و نفرتت نقطه چين نگذار . اگر خود نمی توانی بگويی واژه هايت را به دست ديگرانی بده ؛ که تا کنون به جايت فکر کرده اند ، به جايت حرف زده اند و حتی به جايت زندگی کرده اند . بی چراغ و سرگردان ميان واژه ها راه افتاده ای و حقارت و خاموشی نقطه چين را فرياد می زنی که چه ؟

« حرفی به من بزن ، من در پناه پنجره ام ... »* ...



* فروغ

هیچ نظری موجود نیست: