اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۳

خدايي هم هست ...

چشم اميدم به آينه بود ، شکست . حقيقت تلخ است و از طعم گس این تجربه هاست که بايد فهميد به زيبايي آينه نبايد دل بست . فاجعه را بايد اقرار کرد : «خوابهايی که ندیدم به حقيقت پيوسته اند» . کاري از دستم بر نمی آيد .بايد رفت . گشتم و در دلم هر چه پنجره ديدم ، بستم . چمدانم را برداشتم ،... عازم خلوت شدم ... من و تنهايي و يک نخ سيگار ... خدايي هم هست ...



( رضا )



هیچ نظری موجود نیست: