اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۳

منتظر می مانم ...

خودم کتيبه ای از آهم ، ديگر ز تو ملال نمی خواهم . حرفی بزن ، سکوت تو پيرم کرد . من واژه های لال نمی خواهم . هنوز وقت هست ، اگر روزی دلت گرفت و گمان کردی وقتش رسيده است که برگردی کنج همان ميز شيشه ای منتظرت هستم . من دلخوشم به اينکه کنار تو يک عمر آشنای قفس باشم . پرواز را از ياد نخواهم برد .اگر توانستم به خود بقبولانم که رفته ای و ديگر باز نخواهی گشت ، دل می سپارم به هر چه باداباد و از مرگ هم مجال نمی خواهم ...

هیچ نظری موجود نیست: