اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۳

رقص آشفته

به درون می آيند ، نور توی صورتم می خورد ، کنارم می آيند و بلندم می کنند . می دانستند که امروز نمی خواستم بيايم گفتند « بيا بريم ، برات خوبه ، می رقصيم ، می خنديم ، ... خوش می گذره » . به اجبار مرا به اين ميهمانی آورده اند . گوشه ای از سالن می نشينم ، سيگارم را در می آورم و يکی روشن می کنم ، دودش را با ولع می بلعم و نگاهم را به ميان جمع می اندازم . در ميان آن همه دود و نور و سر وصدا فقط سايه هايی مبهم از پيکرهايی می بينم که مستانه در هم می لولند . دستی را جلوی چشمانم ديدم ، نگاهم را به بالا انداختم ، نوری که از گوشه اطاق به صورتش می زد چهره زيبای شرقی اش را کاملا نشان می داد ، چشم هايی که در سياهی اطاق گم شده بودند و موهايی که خرمنش تا کمرش گسترده شده بود . « نمی رقصی ؟ » همه می رقصيدند . دستش آنقدر نزديک بود تا عرق دستانش را ببينم ، آنقدر که حسش کنم . نمی دانم ميان جمع چرا مرا انتخاب کرده بود . خيره شدم به چشمانش که دستم را کشيد و بلندم کرد . سرم را برنمی گردانم ، خودم را در ميان تاريکی گم کرده بودم ، تاريکی روی پوست تنمان پخش می شد . نگاه می کردم ، چهره های رنگ به رنگ ، چهره های گاه به گاه . دستم را گرفته بود و می چرخيد . گفت « برقص ديگه » دستش را نگاه می کردم که آرام روی تنم کشيده می شد و نگاهش را که عجيب بود که نزديک بود . سکندری می روم ، می خواهد بگيردم اما نمی تواند ، زمين به صورتم نزديک می شود ، دستش را روی زمين می گذارد اما من با صورت زمين می خورم . « بلندش کنيد » . درد در سرم می پيچد و مزه دهانم شور می شود . تصوير محو دوستانم با خون در آميخته . به طرح گچبری سقف خيره مانده ام . مزه خون زير زبانم است . می خواهم فرياد بزنم اما صدايم در نمی آيد . کاش رهايم کنند . می خواهم هميشه روی زمين بمانم . حس می کنم که بلندم می کند اما ديگر جز سياهی خون هيچ چيز نمی بينم .





----------------------





و اين هم نسخه الکترونیکی نشريه مان که پوستم کنده شد تا توانستم تمامش کنم . اگر ديديد و خوانديد ، منتظر نظراتتان هستم . تحریريه نشريه از مقالات و نوشته های شما استقبال می کند .

هیچ نظری موجود نیست: