خرداد ۰۸، ۱۳۸۳

دلتنگی ..

دلم تنگ است برای شمردن چشمک ستاره ها ، برای نجواهايمان کنج آن ميز شيشه ای ، برای طعم نگاهت ...

برای آن روزها که دست در دست هم گم می شديم در خواب شهر ؛ کوچه ها را رد می کرديم و می رسيديم به خيابان بزرگ . برای آن وقت ها که برای تنهايی شب غصه می خورديم و من با عطر نابت تا آخر دنيا می رفتم .

گاه بودنت از روزهای آفتابی می سرودم ، با دست عاشقت سقفی می ساختم پر از ستاره و ترانه می خواندم تا آخرين نفس . سايه ات بودم و تو نفس من ...

ترسم از آن بود که مبادا ، روزی ، حرفی از حوالی رفتن بزنی و دل بدهی به حرف اين و آن و باد و قيل و قال و مرا به يک باره در ميان دلتنگی هايم تنها و سرگردان رها کنی .

نبودنت را از روزمرگی های مدام خود ، از غربت آن کوچه آشنا ، از نيامدن باران و از صدای تيک تاک ساعت ديواری دريافته ام ، آن هنگامی که دانستم ، ... بايد ، بايد ، بايد ،... ديوانه وار دوستت بدارم .



-------------------

بی ربط : احساس بی تفاوتی ، احساس نبودن و چه دردناک است آدم احساس نبودن کند ... به قول مسعود : « وبلاگ های حلقه ما را تار عنکبوت زده است ... » نه من ، نه حسین و نه مسعود ؛ هیچکدام حوصله نوشتن نداریم ... چرا ... نمی دانم .

هیچ نظری موجود نیست: