خرداد ۱۰، ۱۳۸۳

شعرهايم را گم کرده ام ...

در ازدحام خيابان ؛

شعرهايم را گم کرده ام .

يک لحظه احساس کردم ؛

هيچ چيز ندارم تا روي آن بايستم .

در انتهاي خيابان ،

آرزوهاي بلند و پاک ،

بر چوبه هاي دار .

خواهم رفت ؛

به جستجوي شعرهاي از ياد رفته ام ...



-------------------



برای خودت : کنار شب نشسته ام و به آسمان نگاه می کنم ... ديدی دروغ گفتی ! ، آسمان که پر از ستاره است ، ببين ، ... يک ، دو ، سه ، ... خيلی ... اگر روزی همه ستاره ها بسوزند و پر پر شوند ، باز هم يک ستاره هست ... و آن ياد توست که هميشه در آسمان دلم می درخشد ... عزيز .



-------------------

بی ربط : بعد از ظهر زنگ زدند که « اسمت اومده برای همایش ICT ( جامعه اطلاعاتی ) فردا ساعت 9 صبح تهران باش ... آدرسو بنویس : انتهای اقدسیه ... خیابان جنت ، موسسه حمایت از کودکان سرطانی ( محک ) ! » گفتم : « آخه فردا همایشه امروز به من می گید ، من چه جوری خودمو برسونم ؟» ... « به خدا تقصیر ما نیست ، اسمها را امروز به من رسوندن ، واستون هتل هم رزرو کردن ... بچه های سازمان ملی جوانان زنجان و بچه های تشکل های ابهر هم هستن ، هنوز به اونا زنگ نزدم ... ببین می تونی بری یا نه ؟ » ... « نه آقا جون ، من تا بخوام کارامو ردیف کنم و راه بیفتم ، یک روز طول می کشه ، من اگه شد روز دوم همایش خودمو می رسونم ... راستی آقای شیلاندری هم هست ؟ » ... « آره ؛ امروز سراغتو می گرفت ، گفت فردا تو همایش می بینمش » ... « خیلی حیف شد ، چشمم آب نمی خوره ولی اگه شد می رم ...» ... « قربانت آقا ؛ خداحافظ » ... مانده ام بروم یا نه ؟ از یک طرف دلم برای بچه ها حسابی تنگ شده و از طرف دیگرحوصله سخنرانی های کسل کننده را ندارم ، ... همایش را سازمان ملی جوانان برگزار می کند و مدتش هم دو روز است ... اگر رفتنی شدم ، گزارش کاملش را در وبلاگ می گذارم . فعلا که سر جایم نشسته ام ...

هیچ نظری موجود نیست: