خرداد ۱۵، ۱۳۸۳

حیاط خانه ما تنها نیست !

« حیاط خانه ما تنها نیست ، اینجا همه به فکر گل ها هستند و باغچه هیچ وقت مردن را تجربه نکرده است ! »*

حیاطی که جای جای آن خاطرات شیطنت های بچگی ام را زنده می کند . زمین خوردن ها ، گریه ها ، خنده ها ... حیاطی که گوشه گوشه اش ، عاشقانه هایم را شنیده اند .

حیاط خانه ما پر است از درختان میوه و چند تایی درخت کاج و یک درخت تنومند زبان گنجشک . درختانی که شاخه های بلندشان نمی گذارد آفتاب بر روی سنگفرش های حیاط نور بپاشد . درختان حیاط را می شمرم : 4 تا زردآلو ، 7 تا آلو ، 4 تا گیلاس ، 7 تا سیب ، 5 تا گردو ، 3 تا آلبالو ، 3 تا شلیل ، 1+3 تا هلو! * ، 3 تا گلابی ، 2 تا به و از انار و فندق و توت هم ، هرکدام یکی . مسعود بی راه هم نمی گوید : « نگو حیاط خونه ما باغه ، بگو ما تو باغمون خونه ساختیم ! » .

15بوته گل رز ، حصار باغچه های حیاط است . نسترن جوان تا روی بام قد کشیده و از آن بالا چشمش به گل رز سیاه است و ساقه های قد کشیده گل زنبق .

بوته پیچ امین الدوله ( یاس ) از روی دیوار حیاط به کوچه سرک کشیده و رهگذران را هم از عطر خوش گل های سفید و زردش بی نصیب نگذاشته است .

حوض آبی رنگ وسط حیاط هم برایم پر از خاطره است . بچه گی ها ، هر وقت می خواستیم آب بازی کنیم ، منتظر می ماندیم که بعداز ظهر همه بخوابند و آن گاه حوض خانه ما پر می شد از سر و صدای شلپ و شلوپ آب بازی من و برادرم .

دستم را به آب حوض می رسانم و نگاه می کنم که چگونه موج های ریز خود را به کناره بلند حوض می رسانند ، حوضی که دیگر ماهی ندارد.

شب هنگام ، سکوت میهمان حیاط می شود . دیگر از قیل و قال گنجشک ها و آواز بلبلان خبری نیست . تنها صدایی که به گوش می رسد ، صدای شر شر آبی است که آرام آرام درختان را آبیاری می کند .

شب های تابستان ، تکه فرش کوچکی روی پله ها می اندازم ، یک قوری چای کنارم می گذارم و همراه با صدای سه تار ذوالفنون شروع می کنم به نوشتن .

حیاط خانه مان را با تمام دنیا هم عوض نمی کنم ...



---------------------



پی نوشت :

1. با اجازه فروغ ، شعرش را برعکس نوشتم . / ;)

2. هر وقت به مسعود می گویم : « ما 3 تا هلو تو خونه مون داریم» می گوید :« نه ، چهار تا دارید ! » می پرسم : « چرا ؟» می گوید :« خودت را نشمردی ! » .../ (:

هیچ نظری موجود نیست: