تیر ۰۵، ۱۳۸۳

فکر پليد !؟

دلم را زدم به دریا ، گفتم هر چه باداباد ، نگاهی به اطرافم انداختم ، کسی نبود ... وارد طلا فروشی شدم ، چند فروشنده محترم با لباس خیلی شیک و تمیز و بوی مطبوع ادکلن مردانه پشت پیشخوان ایستاده بودند ؛ عروس و دامادی به همراه چند خاله خانباجی مکرمه هم حضور داشتند و یک خانم و آقای متشخص نیز مشغول خرید بودند . وارد که شدم برای یک لحظه همه نگاه ها به سمت من برگشت ؛ یک لحظه دست وپایم را گم کردم ، می خواستم از همان راهی که آمده بودم برگردم ولی دیگر کار از کار گذشته بود . آب دهانم را قورت دادم ، گره ی کراواتم را شل کردم تا راحت تر نفس بکشم ، باید خیلی سریع تصمیم می گرفتم ؛ یا باید کاری را که شروع کرده بودم تمام می کردم یا از همان راهی که آمده بودم بر می گشتم . مدیر طلافروشی به سرعت به سمت من می آمد ، مردی بود حدود 50 ساله ، شکمش جلوتر از خودش حرکت می کرد و موهای جلوی سرش ریخته بود . خودم را آماده کردم ، تقریبا دیگر مقابل من ایستاده بود ... « بفرمائید آقا ، امری داشتین ؟ » ... حالا دیگر وقتش بود ... « آقا امکانش هست یک لیوان آب به من بدید ؟ مغازه های اطرافتون بسته است ، جای دیگه هم آب پیدا نکردم » ... لیوان خالی را به دست مستخدم طلافروشی دادم ، تشکر کردم و سریع بیرون آمدم ... من موفق شده بودم ... هورا .



---------



برای خودت :



" گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را ،

چشم تو زینت تاریکی نیست .

پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن و ... بیا . "



* سهراب

هیچ نظری موجود نیست: