تیر ۱۵، ۱۳۸۳

مرگ در پنجشنبه آفتابی

شنبه : آقای «م» در حالی که ریشش را می تراشید ، فکرمی کرد که چرا چند روز است حال ندارد . ساعت 30/7 صبح را نشان می داد باید زودتر خودش را به اداره می رساند وگرنه باز سر و صدای رئیس بلند می شد . ساعت 3 خسته و کوفته از اداره به خانه بازگشت و خوابید . ساعت شش از خواب بلند شد و از خانه بیرون رفت و با رفقایش گشتی در داخل شهر زدند و بعد هم شام را در رستوران خوردند . عجیب بود که او پول شام را حساب کرده بود .



یکشنبه : وقت ریش تراشیدن نداشت . به سرعت لباس پوشید و خودش را به اداره رساند هنوز رئیس نیامده بود . مشغول کار شد. نهار را بیرون خورد ، عصر با دوستش قرار داشت ، با هم بیرون رفتند .



دوشنبه : نمی دانست چرا حالش این قدر بد است . اصلا حال رفتن به اداره را نداشت . پتو را روی سرش کشید و و به خواب رفت . ساعت سه بعد از ظهر با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد . صدای خشنی از آن طرف سیم ، چیزهایی گفت و تلفن را قطع کرد . نمی خواست قبول کند ، ولی مرد او را تهدید کرده بود ، چاره ای نداشت .



سه شنبه : تصمیم گرفته بود دیگر به اداره نرود . ساعت نه صبح یک نفر بسته نسبتا بزرگی را به خانه اش آورد و رفت .داخل آن ، یک اسلحه ، یک ماسک و دستور کارش وجود داشت .



چهار شنبه : اعصابش خورد بود و نمی دانست چگونه چنین چیزی را قبول کرده است . سیگاری آتش زد و دودش را با ولع تمام بلعید . چشمانش قرمز شده بود و نفسش به سختی بالا می آمد . بدون اینکه کسی او را ببیند ، به فرودگاه رفت و بلیطی برای یک شهر دور خرید .



پنجشنبه : ساعت نه صبح ، طبق قرار ، ماسک را روی صورتش کشید و وارد بانک شد . اسلحه را به سمت متصدی تحویل پول گرفت و پولهایش را برداشت و به سرعت خارج شد و به طرف فرودگاه حرکت کرد .



جمعه: ( گورستان عمومی شهر ) حدود بیست نفر از اقوام آقای «م» که همگی لباس سیاه بر تن داشتند ، در گوشه ای جمع بودند . جوانی به پیرمرد کناری اش گفت : « انگار هواپیما نقص فنی داشته ، سقوط کرده و منفجر شده ؟ » پیرمرد گفت : « بعضی ها می گویند که نقص فنی هواپیما ، عمدی بوده . به هر حال خدا بیامرزدش ! » .





-------------------

برای خودت :

" تو عاشقانه ترین نام

و جاودانه ترین یادی ؛

تو از تبار بهاری - تو باز می گردی ... "



* م . آزاد



-------------------

بی ربط :

الان هر کس مرا صدا بزند باید خودم 180 درجه بچرخم تا جوابش را بدهم . گردنم توی پروتز است و نمی توانم به هیچ سمتی بچرخانمش ؛ وضعیت خنده داری است . برای دیدن کیبورد باید 45 درجه بدنم را خم کنم تا بتوانم ببینمش . بعضی وقت ها که خسته ام می کند بازش می کنم و فکر می کنم تا یکی دو روز بعد کاملا کنارش بگذارم . چیز فوق العاده بد و مزخرفی است ، خدا نصیب هیچ بنده ای نکند ... انشاالله ! .



-------------------

آوا بلاگ :

یک قطعه به بخش " آواهای من " و یک قطعه هم به بخش " آواهای دیگران " اضافه شد ... بشنوید .

هیچ نظری موجود نیست: