تیر ۲۳، ۱۳۸۳

عطر نرگس توی شلوغی شهر ...

کیفم را برمی دارم ، پول قهوه را حساب می کنم و بیرون می زنم . مغازه ها غرق نورند و پر از مردمی که در هم می لولند و مثل ریگ پول خرج می کنند . آدم هایی که انگار نداری و بی پولی هیچ وقت برایشان معنی نشده است ، توی تجمل دست و پا می زنند و بی صدا خفه می شوند . دختر و پسری دست در دست هم از کنارم می گذرند ، صدای خنده هایشان در شلوغی خیابان گم می شود . دنبال آن پسرک فال فروش می گردم ، پیدایش کردم ... « حالت خوبه » ، « سلام آقا ... بازم دوتا فال می خواید ؟ » ... « آره » ... شیشه را بالا می دهم ،... سردم است ، هوا اصلا شبیه تابستان نیست . جلوی دکه روزنامه فروشی خیابان بیژن می ایستم ... یک بسته وینستون لایت می خواهم و شرق ! ... بر که می گردم باد برگ جریمه روی شیشه را می رقصاند ... قانون برای همه !!! ... « درب خودرو باز است » ... لعنت ... چقدر از این صدا بدم می آید ... عصبی در را می بندم و راه می افتم ... ترافیک مزخرف خیابان ولی عصر ، ... شیشه را پائین می دهم تا بوی درختان پارک ساعی را حس کنم ... بوی کباب می آید ، از رستوران نایب است ... دلم نان و پنیر و سبزی می خواهد ... می ایستم ، نگاهم را به پله ها می اندازم ... منتظر می ماندم تا بروی و از آن بالا برایم دست تکان بدهی ... راه می افتم ... عددی که عمر چراغ را نشان می دهد یکی یکی کم می شود ، هنوز خیلی مانده تا چراغ سبز شود ، چشمانم را می بندم ... ، عطر نرگس توی فضای ماشین می پیچد ، پسرک گل فروش است و دسته گل های نرگسش . می خواهم یک دسته بردارم که بوق ماشین های پشت سر مجال نمی دهد ... چراغ سبز شده است ، چشمم از آینه به پسرک خیره می ماند ... محو صدایی می شوم که توی ماشین پیچیده است ... « ... مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است ، مرگ گاهی ریحان می چیند ، مرگ گاهی ودکا می نوشد ، گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد ... پرده را برداریم بگذاریم که احساس هوایی بخورد ... » صدای بوق ممتد ماشینی مرا به خود می آورد ... پیرمرد سرش را از شیشه ماشین بیرون می آورد و فریاد می زند : « عاشقی یا بدهکار ، این چه وضع رانندگیه ؟ » ... نگاهش کردم . می خواستم بگویم : "عاشقم" ... نمی ایستد ، زیر لب چیزی می گوید و می رود ... از شلوغی تهوع آور میدان ولی عصر و آن همه نور و رنگ و سر و صدا به سرعت می گذرم ... از شلوغی حالم به هم می خورد ... می خواهم هر چه زوتر به خانه برسم ... می رسم ... خسته ام ... دلم خواب می خواهد ...



--------------

آوا بلاگ :

یک قطعه به بخش آواهای من اضافه شد ... بشنوید .

--------------

بی ربط :

اونی که عاشق آسمونه ؛ حتما زمین می خوره !

--------------

هیچ نظری موجود نیست: