تیر ۳۱، ۱۳۸۳

روزی روزگاری در قزوين سيتی !

علیرضا گفت : " این ورا نمی یای ؟ راستی این هفته نمایشگاه کامپیوتر داریم تو قزوین ، پاشو بیا " . خیلی وقت بود می خواستم سری به علیرضا بزنم ولی هر دفعه یک گرفتاری پیش می آمد ونمی شد . این بار انگار همه چیز جور بود . کلاس هم که نداشتم ... " آقا پس به سجاد هم زنگ بزن بگو " ... سجاد داشت می رفت شمال و تا شنبه هم بر نمی گشت ... " من یکشنبه میام که سجاد هم باشه " ... یکشنبه ساعت 2 بعد از ظهر راه افتادم . هوا به طرز ناجوانمردانه ای گرم بود ،  از آسمان آتش می بارید .با هر بدبختی و مصیبتی بود خودم را حدود ساعت 3.5 به قزوین سیتی رساندم . آدرس را دوباره نگاه کردم ... " خیابان پادگان ، روبروی ... مرکز اطلاع رسانی استان قزوین ، طبقه چهارم ، واحد ... " رسیدم ، سجاد هم بود . توی دفتر علیرضا کمی نشستیم و بعد راه افتادیم به سوی نمایشگاه ، آن هم با پای پیاده . از اسفالت کف خیابان گرما به صورتمان می زد و پاهایمان توی کفش در حال پختن بود . به در ورودی نمایشگاه رسیدیم ... نگهبان اخموی دم در از ما کارت خواست و چون ساعت شروع رسمی نمایشگاه ساعت 5 بود و در جمع ما فقط علیرضا کارت داشت ، بنابراین من و سجاد پشت در ماندیم . علیرضا دست به دامن رابطه شد و بعد از دقایقی با دستی امضا شده توسط مسئول اجرایی نمایشگاه که در واقع مجوز ورودمان بود برگشت .... ما می توانستیم داخل شویم ... توی نمایشگاه صدای دوبس دوبس بود که گوش ها را کر می کرد و مونیتورهایی که صور قبیحه ( شو با آرمMTV  !!! ) نشان می دادند و فروشنده های خوش تیپ کراوات زده ای که ( بعضی هایشان گره کرواتشان کج بود ! ) لبخند های مصنوعی تحویلت می دادند . توی غرفه علیرضا ( قزوین نت ) اینترنت مفتی در اختیار ملت قرار می دادند ، شکلات آیدین تعارف می کردند ، خودکار قشنگ ! می دادند و کارت اینترنت حراج می کردند . من و علیرضا ماندیم و سجاد رفت تا کلاسش را در آموزشگاه دودره کند و برگردد . تا من برای علیرضا در وبلاگش همانجا یک یادداشت بنویسم سجاد برگشت ( به قول بچه ها ... ایول مرام ! ) . چند تایی عکس انداختیم ( که به خاطر خوش قولی علیرضا هنوز به دستم نرسیده و گرنه می خواستم توی وبلاگ بگذارمشان ... ) ، آب هلو خوردیم ، چرخی در نمایشگاه زدیم و خارج شدیم تا گشتی هم در شهر بزنیم . بچه ها می خواستند دیدنی ها شهر ( از همه نوعش ! ) را به من نشان بدهند . قزوین انصافا شهر قشنگی است و مردمانش بسیار مهربان ، خوش برخورد و  با فرهنگ اند. توی قزوین خیابان ها به طرز عجیب و غریب و گیج کننده ای به هم وصل اند ؛ تا جایی که حتی گاهی اوقات سجاد و علیرضا هم دچار اشتباه می شدند . قزوین بناهای تاریخی زیادی دارد و از جمله این بنا ها،بناها موزه زیبای "چهلستون" قزوین  است . به گفته سجاد این بنا چهل ستون واقعی دارد و مانند همنام اصفهانی اش نصف ستون هایش را مدیون آب نیست ! ( مسعود بهتر می داند ! ) . قزوین به شیرینی های سنتی اش هم معروف است ؛ شیرینی فروشی "کدبانو" در چهارراه شهرداری قزوین معروفترین شیرینی فروشی سنتی قزوین است . این شیرینی فروشی برای شیرینی عید از 4 ، 5 ماه قبل سفارش می گیرد و دم عید حتی یک دانه شیرینی بدون سفارش هم نمی فروشد ؛ حالا فکرش را بکنید توی همچین جایی علیرضا سراغ کیک یزدی و نوشابه را می گیرد ! .  دو نوع شیرینی خریدم ، یکی نان برنجی و دیگری یک شیرینی به نام نازک پسته . سجاد می گفت :" قروینی ها به شیرینی های سنتی اشان تعصب ویژه دارند " ... حق هم دارند ، چون کیفیت و مزه اش واقعا فوق العاده و بی نظیر است ... داشت غروب می شد ، سجاد هم کلاس داشت و باید می رفت ، کم کم از بچه ها خداحافظی کردم و به سوی خانه راه افتادم ، خسته بودم ، توی ماشین سرم را به شیشه تکیه دادم  و خوابم برد ... " آقا ... آقا ... رسیدیم " ...

 

پی نوشت : در جامعه امروز ما متاسفانه عده ای به خود این اجازه را می دهند که فرهنگ ها و قومیت های مختلف را مورد اهانت و تحقیر قرار دهند . من یکی از فرزندان دیار آذربایجان بزرگم و  به آذری بودن خود افتخار می کنم ؛ از این رو هیچ توهینی ( و نه شوخی یا جوک های ساده معمول )  را به فرهنگ غنی آذری بر نمی تابم  ، و عده ای را که برای پوشاندن عیوب خود به تمسخر و تحقیر فرهنگ های مختلف می پردازند را مشتی ابله و ساده لوح می پندارم . به حرف هایی که در مورد مردم خوب و با فرهنگ قزوین می گویند هم می شود  با ارفاق عنوان " چرند " اطلاق کرد .



---------------

بعد نوشت ! : بالاخره علیرضا عکس ها را برایم فرستاد ... ببینید .

هیچ نظری موجود نیست: