مرداد ۰۶، ۱۳۸۳

عادی !

این روزها

کسی به ماه نمی نگرد

و هیچ اتفاقی نمی افتد

اگر " آفتاب " نباشد .

چه اهمیتی دارد آسمان

آبی باشد یا سرد ؟

مهم کفش های من است

که هر روز مرا به خانه می برند .

....

نگاه کن

او همانی نبود

که غروب ها برایم دست تکان می داد ،

حرف هایش را نقطه چین می کرد ،

و می خواست وقتی بزرگ شد ،

"پرنده" شود ؟

چقدر بزرگ شده !

او قلبش را

هر روز از پل های هوایی عبور می دهد ؛

چقدر منطقی می خندد !

نگاه کن !

پیشانی

ندارد !

چشمهایش

.... کو ؟



--------

برای خودت : گفتم : " هوا را از من بگیر ، چشمانت را نه " ؛ گفتی : ... !

هیچ نظری موجود نیست: