شهریور ۰۸، ۱۳۸۳

جا می گذارم ...

همه انگار چیزی از خودشان را جایی ، وقتی جا گذاشته اند . یکی لطافت اش را توی روزمرگی های مدام خود ، یکی نجابت اش را توی یک خیابان شلوغ ، یکی هم عشق اش را روی دو تا صندلی لهستانی ! .

من هم می خواهم " خودم " را جا بگذارم ... پشت یک پنجره که قابی شده است برای بی تفاوتی آدم ها .... خودم را جا می گذارم ، با دغدغه ها و تشویش هایم ، با صدای پای آدم ها ، با صدای زنگ تلفن ها ، با صداهای آهسته و بلند ، با ... خودم را میان دل های یخزده ، خنده های مصنوعی ، چهره های بی روح و چشم های بی نور جا می گذارم ...

می خواهم تکه ای دیگر از زندگی را بجویم ، شاید رنگ دیگری یافتم ... !

هیچ نظری موجود نیست: