مرداد ۲۸، ۱۳۸۳

نيامدی ...

نیامدی ، صدایت هم نیامد ؛ اما تصویر تو در تمامی لحظه هایم بود ...

تمام عصر چشم دوختم به آن در کوچک آهنی با شیشه های دودی غلیظ که وقتی باز می شد یک عالمه نور بی اجازه به داخل می دوید ... چشمانم به در خشک شد .

در سکوت رفتم ... در جاده ای خالی از هیاهوی مردمی که از پشت نقابهایشان آرام می گویند : سلام !

هیچ نظری موجود نیست: