مرداد ۳۱، ۱۳۸۳

می گذریم ، بی درنگ ، بی نگاه ...

صبح که از خواب بلند می شویم و از رختخواب می کنیم ، هنوز خستگی کار دیروز توی تنمان است ، هنوز خرد و خمیریم . صبح که عمودی می شویم به این فکر می کنیم که کی می شود ، چندین و چند روز ، تا هر وقت عشقمان کشید افقی شویم و کسی کاری به کارمان نداشته باشد و این صدا هر روز توی گوشمان زنگ نزند که " پاشو دیرت شد ! " عمودی که می شویم به این فکر می کنیم که می شود روزی برای همیشه افقی بمانیم ؟! اگرنه ، این شب و روزهای شلوغ اجازه یک نفس راحت کشیدن را به آدم نمی دهند . صبح که بیدار می شویم ، با همان چشمهای پف کرده و سرخ ، با همان موهای ژولیده ای که برس تمام تلاش مذبوحانه اش را برای صاف کردن آنها به کار برده است ، با کفش هایی که منت سرشان گذاشته ایم و پاشنه شان را ور کشیده ایم قدم به خیابان می گذاریم و می گذریم ... گیج می زنیم ... تاعصر هم همینطور می مانیم ! چه صحنه ای می تواند ما را تکان بدهد ؟ چه صحنه ای می تواند یک پس گردنی به ما بزند تا بیدار شویم ، چشم هایمان را بمالیم ، چند بار پلک بزنیم که با دقت نگاه کنیم و پیام های عصبی از چشممان به قشر بینایی سفر کند و سیر ستون فقرات را طی کند ، به مغز برسد آنگاه مغز به یک جایی فرمان بدهد که اسمش را گذاشته ایم « قلب » ؟!

این مقدمه طولانی را نوشتم تا سه تصویر را برایتان بازگو کنم ، تصاویری که شاید شما هم از کنارشان گذشته باشید .



تصویر اول

ساعت 8.30 بعد از ظهر 26 مرداد - خروجی سینما عصر جدید



- فیلم که تمام شد همه لبخندی گوشه لبانشان بود . توی شلوغی راهروی خروجی صدای آشنایی به گوشم می خورد ، هر چه نزدیک تر می رفتم صدا هم نزدیکتر می شد . صدای آکاردئونی بود که سلطان قلبها را می نواخت و انصافا هم خوب می نواخت و صدای کوچکی که این ترانه قدیمی را زمزمه می کرد . بارها و بارها از نوازندگان دوره گرد این آهنگ را شنیده بودم ولی تا به حال هیچکدامشان تا این حد به من نچسبیده بود .به جلوی در که رسیدم و نوازنده آکاردئون را دیم ، جا خوردم ، پسر بچه ای بود 8 - 9 ساله که حالت چهره اش نشان می داد که حتی حمل آن ساز هم چقدر برایش مشکل است چه برسد به نواختنش . خیلی ها بی تفاوت می گذشتند و عده ای برای خلاصی از پول خردهای جیبشان آنها را با کلی منت به پسر بچه می دادند . ندیدم کسی بایستد و حتی برای دقیقه ای به این موسیقی گوش بدهد ... به گوشه ای رفتم و به دیوار تکیه دادم ، چشمانم را بستم و گوش سپردم به آن صدا ... چند لحظه بعد صدای موسیقی قطع شد و به جایش صدای گریه ای بلند شد ...همان پسربچه بود که گریه می کرد ... گویا گوشه لباس مندرس اش به لباس یک دخترجوان مالیده شده بود وآن دختر از هول اینکه نکند ایدز ! یا هر بیماری دیگری گرفته باشد داد و بیداد می کند و دوستش (از نوع مذکر البته ! ) به جرم اینکه گوشه لباس پسرک ناخواسته به لباس دوست دخترش مالیده شده است یک سیلی در گوش پسربچه می خواباند ... حالم بدجور گرفته شده بود ، باور کنید می خواستم همان لحظه به آن دخترک سوسول و آن دوست پسرعوضی اش درسی بدهم که تا آخر عمر فراموش نکنند ولی چه فایده ؛ این جماعت شعور اسب را هم ندارند ( بلا نسبت اسب ! ) ... پسرک گریان و به سرعت از آنجا دور شد ... پولهایش روی زمین ریخته بودند .



تصویر دوم

ساعت 11.30 شب ، همانروز - اتوبان همت



- زیاد شلوغ نیست ، عجله هم ندارم ، آرام می رانم . صدای موسیقی آرامی توی ماشین پیچیده است . توی حال خودم هستم که یکدفعه یک زانتیای نقره ای به سرعت جلوی من می پیچد و صد متر آنطرفتر کنار اتوبان می ایستد . چهار پسر جوان دختری را از ماشین به زور پیاده می کنند و گوشه اتوبان می اندازند و با لگد به جانش می افتند ، از آن همه ماشین حتی یک ماشین هم نمی ایستد ، در فاصله 10 ، 20 متری نگاه می دارم . تا می خواهم از ماشین پیاده شوم ، دو تایشان به سمت من هجوم می آورند ، به سرعت توی ماشین می نشینم و دنده عقب می گیرم و فاصله ام را زیاد می کنم ... چند دقیقه بعد آنها هم می روند ،جلوتر می روم ، از دهان دختر خون می آید و رنگش به شدت پریده است ، ترس توی چشمانش است ... پیاده می شوم و به طرفش می روم ... " کمکی از دست من بر می یاد ؟! " ... " همتون مثل همید ، برو گمشو ... توام یه عوضی مثل همون دیوونه ها ... برو تا داد نکشیدم ... بروووو " ... صدای لاستیک ها در می آید ... اعصابم خورد است ... عجب روز گندی بود امروز ... !





تصویر سوم

ساعت 9.30 صبح 29 مرداد - حوالی میدان محسنی



- نه اشتباه نمی کنم ، صدای دوتار ( ساز محلی جنوب خراسان ) است . اما اینجا ؟! دنبال صدا می گردم ، پیدایش می کنم . روی پله های یک مجتمع پیرمردی نشسته است ، لباس محلی به تن دارد و با شوری عجیب بر دوتار قدیمی اش زخمه می زند . کنارش می نشینم و به صدای سازش گوش می دهم . نواهای آلبوم "شب سکوت کویر" استاد شجریان برایم زنده می شود ... توی صورت پیرمرد نگاه می کنم ، قطره اشکی آرام آرام از گوشه چشمش به پائین می غلتد ... چشم من هم بارانی می شود ... این عینک هم خوب چیزیست ها ... ! از پشت آن چشم های سرخ آدم پیدا نیست ...



این ها تصاویری بودند که هر روز به راحتی و بی درنگ از کنارشان می گذریم چون از فرق سر تا نوک پایمان پر از گنگی و گیجی است ، و برای یک آدم گنگ هیچ تفاوتی نمی کند که کبوترها وقتی بالشان می شکند انگار دلشان شکسته است ... می گذریم ... می گذریم ...





-----------------

برای خودت :



بگو "کوچ کن "

هماندم می کوچم

بگو " دوستت دارم "

یا بگو "دوستت ندارم " ... !

هیچ نظری موجود نیست: