شهریور ۰۳، ۱۳۸۳

چرا ؟

چرا نمي شود ؟

چرا نمي شود آنقدر تو را داشت كه اصلا خود تو شد ؟

چرا نمي شود آنقدر از تو گفت ، گفت تو ، تو ، تو ... که تمام نظم دستور جهان به هم بریزد ؟

چرا نمی شود هر چه ابر تيره يا زمخت آسمان و تمام رشته هاي كوه

شبيه گريه پيش پاي ما فرو روند ؟

چرا نمي شود چشم ها را بست و تو را نديد و رفت ؟

و رفت ...

با دو چشم گريه از لابه لاي يك غزل بيرون پريد و تا ته يك روياي شيرين تنيد و رفت .

. . .

راستی چرا ؟



------

بی ربط :



می نویسم " شب " ؛

و خورشیددر تمام واژه هایم غروب می کند ... !

هیچ نظری موجود نیست: