شهریور ۱۲، ۱۳۸۳

جا ماندم ...

* این شعر را بائوبای عزیز در پیام های مطلب پیشین نوشته بودند . با سپاس از مهربانی و لطف بائوبا این شعر را به عنوان یادگاری در بین مطالب وبلاگ می گذارم تا همیشه مهر و صفای بائوبا را یاد داشته باشم .



و من از همان هنگام

که رنگ‌ها را شناختم

از همه نامردمان

جاماندم

از همه دروغ و ریا و پلشتی

جاماندم

از همه آیه‌های هوس

پیچیده در گل‌برگ‌های لطيف و زیبایی

به نام عشق

جا ماندم

از همه دل‌های پوسیده

نهفته در برگ‌های کتاب‌های کهن

خشک و پلاسیده

جا ماندم

از همه لب‌خندهای رنگین و گرم

بر صورتک‌هایی شیرین و نرم

که روحی به عفونت نشسته را

در پس خويش، نهان می داشت

جا ماندم.

از همه سوره های نور

که ارواح تاریکی را

در درون خویش نهفته بود

جا ماندم

و از همه سبزی چمن بر خاک

که چند دست پایین تر

موش های کور و مارهای زهرآگین

را داشت، جاماندم

بازماندم و بر جاي خويش

هم‌چنان مات و مبهوت

حيرت و حسرت را

به بهای همه روح و جان

باختن همه روزگار عمر

و همه باورهای شیرین

تجربه کردم .





-------

روز پدر



دو سه روزی که تهران بودم دلم بدجور برای بابا تنگ شده بود ، برگشتنم هم مصادف شد با روز پدر ، سر راه یک دسته کوچک گل نرگس گرفتم ، وقتی رسیدم و در زدم خودش در را باز کرد ، بغلش کردم و پیشانی و دستش را بوسیدم ، نگاه که توی صورتش کردم چشمانش تر شده بود ، چشمان من هم بارانی شد ...

بابا برای من همه دنیاست ، دوستم است ، همراهم است ، عشق ام است ... همیشه وقتی به بن بست می خورم یک تکیه گاه مطمئن دارم ، می دانم همیشه کسی هست که وقتی گام در راهی می گذارم مراقب و مواظبم باشد و حمایتم کند ... آنروز غروب از بابا پرسیدم : از من راضی هستی ؟ گفت : راضیم ، راضی راضی ... انگار تمام دنیا را به من داده باشند ، از خوشحالی داشتم بال در می آوردم ... بابا برایم همه دنیاست ...

هیچ نظری موجود نیست: