شهریور ۱۷، ۱۳۸۳

روزگار ...

روزگار مثل برق می گذرد . هنوز نیامده و رنگ به چهره ات ننشسته ، لحظه رفتن تو ناگزیر می شود . حالا چه کسی می تواند در این روزگاری که هیچ اش سر ایستادن نیست ، ریه هایش را پر از حقیقت کند ؟ چه کسی می تواند پل یک اتفاق ساده باشد ؟

اما من می گویم زمین و زمان را می دوزیم ، اگر بخواهیم ؛ اگر کسان باشیم .

دست ات را به من بده ، نام ام را نپرس !



-------

بی ربط :

دل می گفت پرواز یاد بگیر

... یاد گرفتم

اما نشانی آسمان را گم کردم !



هیچ نظری موجود نیست: