شهریور ۲۰، ۱۳۸۳

یک چشم به هم زدن ...

« اگر چشمت را ببندی و باز کنی ، پرنده می پرد و می رود .» این را همیشه مادرم می گفت و من آنقدر چشم هایم را باز نگه می داشتم تا خوابم می رفت . می ترسیدم زیاد نگاهت کنم ، آن قدر که خوابم بپرد و تو پرواز کنی ... خوابم برد ... کجایی ؟!



----------

بی ربط :



20 سال و 360 روز و 12 ساعت و 15 دقیقه و 38 ثانیه ...... 5 روز دیگر شاید اینجا یک اتفاق بیفتد ، شاید هم هیچ اتفاقی نیفتد ، اصلا مگر چه خبر است ؟ 25 شهریور هم یک روز معمولی است مثل همه روزهای دیگر ... پر از روزمرگی ، پر از کار ، پر از خستگی و کسالت ، پر از تنهایی ... تفاوتش فقط این است که در این روز خیلی ها به من لبخند می زنند و این جمله تکراری را می گویند : " تولدت مبارک " ... شناسنامه ام می گوید در 25 شهریور متولد شده ام ، دروغ می گوید مثل […] ! . من که آن روز متولد نشدم ، خیلی وقت بعد بود ... فکر می کنم ، 19 سال و سیصد و خورده ای روز بعدش بود ، آن روزی که دلم برای یک جفت چشم قشنگ تنگ شده بود ، آن روزی که فهمیدم دلم را جایی جا گذاشته ام ... روز عاشق شدنم روز میلاد من بود ... 25 شهریور من فقط به دنیا آمده ام ... همین !

هیچ نظری موجود نیست: