شهریور ۲۴، ۱۳۸۳

بیست و یک ...

* برای کودکی ام که هیچ وقت باز نخواهد گشت ...



کودکی ام را در غرور جوانی ام گم کرده ام و از آنجا که از دنیای آدم بزرگ ها بیزارم ، سخت مرید شازده کوچولو شده ام که می گفت : " آدم بزرگ ها ، حقیقتاً ،حقیقتاً عجیب هستند .

یادش به خیر ، روزگار خوبی بود ، روزگار اسباب بازی های رنگ و وارنگ ، روزگار قهر و آشتی های بچه گانه ، قایم باشک ، الاکلنگ ، وسطی ، ...

آن روزها همه صاف و پاک بودیم مثل آینه ، مثل کف دست ... حرف هایمان رنگی نداشت ، غیبتی در کار نبود .

کمی که بزرگتر شدیم اسباب بازی هایمان را از دستمان گرفتند ، مداد به دستمان دادند و گفتند بنویس " بابا " . آن وقت وقتی توانستم زیر تازیانه های روزگار سرم را بالا بگیرم فهمیدم " بزرگ شده ام " .

می دانید ، احساس بزرگ بودن خیلی سخت است ... خیلی ! .



--------------------

روز میلاد من ...



و من 21 ساله شدم ... به همین زودی !

هیچ نظری موجود نیست: