مهر ۰۱، ۱۳۸۳

اول مهر

روز اول مدرسه رفتنم اولين چيزي كه خوشحالم كرد ، اين بود كه حياط مدرسه من خط كشي ندارد . پس ما صف نمي ايستاديم . اولين چيزي كه ناظم سر صف گفت اين بود كه " مدرسه خانه دوم شما بچه هاي نازنين است " .

از پنجره دفتر ، مدير و معلم ها پيدا بودند . نشسته بودند و شيريني و چاي مي خوردند و مي خنديدند . مدرسه براي آنها خانه دوم بود نه براي ما كه توي صف زير آفتاب ايستاده بوديم .

ناظم همه حرف هايش را زد ولي اجازه نداد ما سر كلاس برويم گفت : بايد منتظر باشيم تا راديو هم پيامش را براي روز اول مدرسه به بچه ها بدهد . هيچ درختي توي حياط مدرسه نبود كه همه ببينند برگهايش زرد شد تا راديو هم پيامش را داد . آقايي حرف مي زد كه صدايش مال ما بود ولي حرف هايش مال آدم بزرگ ها بود . من توي صف ياد دوستم افتادم كه روحش را به جارختي آويزان مي كند و مي رود سر كارش .

هیچ نظری موجود نیست: