مهر ۲۳، ۱۳۸۳

بازگشت ...

بي آنكه اتفاق غريبي بيافتد من بازگشتم . 10 روز به علتي از اين دنياي مجازي دور افتاده بودم ، بعد اين مدت هرچه قدر به ذهنم فشار مي آوردم نمي توانستم چون قبل بنويسم ، انگارعادت نوشتنم از سرم پريده بود ، نوشته هاي پيشين وبلاگ را مروري گذرا كردم و مثل دانش آموزي كه سر جلسه امتحان جواب سئوالي يكدفعه به ذهنش برسد تند تند شروع كردم به نوشتن .

در اين 10 روز آنچه نگذاشت چراغ اين خانه خاموش شود ، و باعث شد اين وبلاگ مانند هميشه به روز و سرپا باشد ؛ فقط و فقط مهرباني مسعود نازنين بود و بس .

قرار شد كه در مدت نبود من ، مسعود كليد خانه را داشته باشد و هر از گاهي به آن سر بزند ، گلدان هاي شمعداني اش را آب بدهد ، براي گنجشك ها خرده نان بريزد و گاهي كه دلش هواي عاشقي كرد بر ديوارهايش دلتنگي هايش را به يادگار بگذارد . مسعود 3 يادداشت در اين خانه به يادگار گذاشت ، يادداشت اول با آن ابهامي كه در خود داشت ، يادداشت دوم كه درست شب بعد از ديدار كوتاه من و مسعود در اصفهان نوشته شده بود و شيطنتي كه در آن موج مي زد و اما يادداشت سوم ...

آخرين يادداشت مسعود را كه خواندم ، از تلخي آن حس غربت عجيبي به من دست داد ، اصلا فكر نمي كردم آن همه برنامه ريزي هايمان براي شيطنت سرانجامش به اين يادداشت تلخ ختم شود .

مسعود عزيز ، تو نه در اين خانه مستاجر بودي كه دولت مستعجل باشي و نه ميهمان بودي كه اقامتت چند روزه باشد ، صاحب خانه اين خانه اين كسي است كه دلش هواي عاشقي كند و بخواهد از پنجره هاي آن دلتنگي هايش را فرياد كند .

مسعود جان ، كليد كه داري ، پس هر وقت از هواي شرجي كوچه باغ هاي تنگ و تاريك سياست دلزده شدي ، اينجا را خانه خود بدان ، به يك جرعه حرف و يك لقمه عشق مهمانت مي كنم ، قدمت روي چشم ... رفيق .







------------



بي ربط :

هر چيز قاعده اي دارد

جز عشق

و عشق ، انگار تا ابد بي قاعده است ...



* رضا براهني

هیچ نظری موجود نیست: