مهر ۲۶، ۱۳۸۳

كاري نداري ؟

گفتم : " لابد مي خواي سفرنامه ات رو هم بنويسي آقاي روشنفكر ، خسي در ميقات را جلال يكبار نوشته ، ديگه قديمي شده "

گفت : " مگه چشه ؟ اون واسه خودش نوشته ... ! "

گفتم : " نه ، خودمونيم ، خدايي فكرشو بكن اين همه پول خرج كني ، هلك و هلك بلند شي اين همه راه رو بري بعد دور يك خونه سيماني و سنگي چرخ بزني و بگي اللهم لبيك و بعدشم دو ركعت نماز بخوني ؟ خوب همه اين كارا رو از همينجا هم مي شه كرد برادر ؛ همينجا وايستا رو به قبله ، بگو السلام عليك ... خلاص ! "

....

همان روز اولي كه رسيد ، تماس گرفت . گفت : " پشت قبرستان بقيعم " . صدايش مي لرزيد ، صداي من هم مي لرزيد ؛ جمله بعدي را كه گفت بغش جفتمان تركيد ، ديگر هيچ كدام نمي توانستيم حرف بزنيم ، انگار دور خانه ي خدا مي چرخيديم و طواف مي كرديم ، انگار بين صفا و مروه سعي مي كرديم؛

مثل جلال ديوانه شده بودم و مي خواستم سرم را بكوبم به ستون ها . فايده اي نداشت ، گريه مان قطع نمي شد ، او فقط توانست بگويد : " كاري نداري ؟ " و من فقط توانستم بگويم :" التماس دعا "

...بارها و بارها به مناسبت هاي مختلف اين دو كلمه را به كار برده بودم ، اما هيچ كدامشان طعم اين يكي را نداشت ، در خواست تمام چيزهاي خوب از خودِ خودِ خدا ... !

هیچ نظری موجود نیست: