مهر ۲۷، ۱۳۸۳

چقدر خوب مي شد ... !

مي خوانم :" چنان پرم از تو چنان پر ، كه مرا به ديدن جسماني تو هيچ نيازي نيست ... " ... مي خوانم ، مي خوانم ، باز هم مي خوانمش ... دروغ مي گويم ، به خودم دروغ مي گويم ، سر خودم را كلاه مي گذارم ، خودم را مي زنم به نفهمي ... اي كاش نمي فهميدم ... دراز مي كشم ، نفسم مي گيرد ، هق هق مي زنم ، حواسم هست كه بيرون صدايم را نشنوند ، خوابم نمي برد ، وقتي مي خوابم خواب هاي هردم بيل مي بينم ، بلند مي شوم و توي اتاقم قدم مي زنم ، بي خودي آب مي خورم ، بي خودي سيب گاز مي زنم ، مي نشينم پاي كامپيوتر ، زل مي زنم به سفيدي شهوت انگيز صفحه ... باز هم مي خواهم چيزي بنويسم تا خودم را بگذارم سر كار ، 7ماه است خودم را گذاشته ام سر كار ... آخر يكي پيدا نمي شود تا بگويد : " احمق ، 7ماه از خودت فرار كردي كه چه ؟ " ... دلم عجيب تنگ شده است براي گفتن واژه دوستت دارم ، 7 ماه است اين واژه را توي صندوقچه دلم گذاشته ام و درش را سه قفله كرده ام ، آخر ديگر كسي نبود كه لياقت شنيدنش را داشته باشد ، آن چشمهايي كه هر روز دوستت دارم نثارشان مي كردم ، خيلي وقت است توي چشمانم زل نزده اند ، دلم براي آن چشم ها تنگ شده ... چقدر خوب مي شد كه باز هم فارغ از نگاه هاي هيز مردم ، روبرويت مي نشستم ، توي چشمانت زل مي زدم ، سرت را از شرم پائين مي انداختي – من عاشق اين خجالتت بودم - انگشتم را زير چانه ات مي گذاشتم و سرت را بلند مي كردم تا دوباره چشمانت به چشمانم بيافتند و مي گفتم " دوستت دارم " ... چقدر خوب مي شد ... !



* اين يادداشت مخاطب خاص دارد ... !

هیچ نظری موجود نیست: