مهر ۲۸، ۱۳۸۳

خيلي بي معرفتم ...

باز مي روم سراغش ، نمي دانم آخرين كي بود كه پيشش رفتم ، يك ساعت پيش ؟ يك هفته ي پيش ؟ شايد هم يك ماه پيش ... مي دانم اخر بي معرفت هاي جهانم ، هر وقت كاري دارم مي روم سراغش ، هميشه هم با دل پر . يك لحظه بال در مي آورم تا خود خدا ، يك نفس بال مي زنم و آن جا از خود خودش حاجتم را مي گيرم و بر مي گردم ؛ همين جا روي زمين فرود مي آيم ؛ در سجاده ام . لذت پرواز مدت ها زير پوستم باقي مي ماند ، آن قدر كه كم تر پرهايم را به گناه آلوده كنم . مي روم و ديگر تا مدتي پيدايم نمي شود ، تا وقتي دوباره كار دارم .... خيلي بي معرفتم ...!

هیچ نظری موجود نیست: