آذر ۰۱، ۱۳۸۳

با تو مي گويم اي گريز پا ...

چه روز خوبي بود ، نه ! چه روز بدي بود ، باز هم نه ، اصلا نمي دانم ... !

من بودم و تو ، بي رحم ! مي داني چند ماه بود نديده بودمت ؟ بي رحم ... مي خواستم ببينمت ، تو نمي خواستي ببيني ام ، فرق مي كند ؛ نه ؟

نشستي ، ساكت ، دلم پر از سئوال بود ، يك چيزي بگو ... هر چه باشد ، باز هم سكوت ، بي رحم ...!

ساكت بودي ... مي رفتيم سمت ونك ، هزار بار قبلاً رفته بودم هر بار به آرزويي ، اما اين بار فرق مي كرد ؛ اين بار آرزويم كنارم نشسته بود ...

من نيز خاموش و ساكت ... چيزي بگو ، چيزي بگو ، چيزي بگو ... ! ساكت مي ماني ، هميشه ساكت مي ماني ، بدجنس !

هميشه مي خواهي من حرف را شروع كنم و تو ساكت باشي ، ديدي بدجنسي !

منم و تو ... و تو بيش از آنكه مرا بخواهي سرنوشت مرا مي خواهي ... من هستم ، تا آن هنگام كه بخواهي هستم ، هميشه هستم ...

به دستانم اميدوارم ، به دلم ، به ذهنم و به ... عشقم !



* اين يادداشت مخاطب خاص دارد .

هیچ نظری موجود نیست: