آذر ۰۳، ۱۳۸۳

یکساله شدم

وبلاگ این خانه سیاه است امروز در آستانه یک سالگی اش ایستاده است ، وبلاگی که بوجود

آمدنش یا در اصل تولد دوباره اش بر پایه یک اتفاق ساده بود . اتفاقی که تا به امروز منشاء حوادث خوشایند بسیاری بوده است که مهم ترین آنها یافتن یارانی است که رنگ لباس فکرشان با من همرنگ است ، " دوستانی بهتر از آب روان " .

وبلاگ امپراطوری کوچک و بی مستعمره من است بر یک صفحه مجازی شخصی و واژه هایی که احساس می آفرینند؛ وبلاگ تجسم عاشقانه تمام آن چیزهایی است که به خیال در ذهن من جاری است ، وبلاگ وجود من است آنگاه که از واقعیت پا بیرون می گذارم و حقیقت را آنگونه که دوست دارم ، تصویر می کنم . وبلاگ خانه شیشه ای قلب من است که همگان می توانند بی دغدغه تمام راز درونش را بی واسطه شاهد باشند . وبلاگ رگ های عصبی جسم من است که پیام مخاطب را در ثانیه ای به صاحب این خانه می رسانند . وبلاگ راز تنهایی من است ، نجواهای فریاد گونه من است . وبلاگ مأمن من است ، جایی که از جنگ های بیرونی به آن پناه آورده ام ، وبلاگ تنها غنیمتی است که بدست آورده ام ؛ وبلاگ زندگی من است ...

وبلاگ اثبات هویت من است ..." وبلاگ می نویسم پس هستم ... "

یکسالگی وبلاگم را با دوستانم جشن گرفته ام ، نظرات این مهربانان را در همین مورد بخوانید .


این خانه سپید است و دلباز ... - از نگاه جناب آقای بیژن صف سری


آنگاه که در جستجوی چشمی بیدار، در بین خیل نسل خفته می گشتم ، یافتمش ، خانه ای برنگ سیاه چون تاریکی بخت نسل خفته داشت ، باورم نبود که با آن همه واژگان سپید که هر شب تاریک را به سپیدی بشارت میدهد ، دلتنگش باید خواند. بعد ها هر چه بیشتر یافتمش از تلالو کلامش که چون هجوم ستارگان بردل تاریک آسمان را می ماند ، زنده شدم که زنده به بیداری نسل امروزم.

و امروز از پس سالی که یافتمش ، هنوز هم بر این باورم که این خانه سپید است و دلباز، امید که درب این خانه ، سالیان سال به روی منتظران صبح صادق گشوده باقی بماند .

و محمد اکنون یکساله است ... - از نگاه مسعود برجیان

محمد را يک سالي است که مي شناسم . آشنائي ما از طراحي يک لوگو شروع شد و ادامه يافت تا دريابيم دست تقدير اگر چه هميشه از آستين اراده انسانها ، آينده را رقم مي زند اما گاه گاه شعبده بازي هائي مي کند تا بداني همه چيز در دست و قدرت و اختيار تو نيست .

وبلاگ اين خانه سياه است هم نقشي از تقدير بر پيشاني دارد . پاي محمد مي شکند و او محکوم به ماندن در قفسي مي شود به نام خانه که تا ديروز کانون گرم خانوادگي بود و آزادي در آن جاري بود و امروز سراي غم و اندوه است که آنجا که آزادي را از انسان بستانند عزيزترين همراهان زندگي نيز در بهترين حالت هم سلولي هاي خوب و آرامي هستند ! پاي شکسته محمد پاي ديگر او را به وبلاگستان فارسي باز ميکند و هنر او در گرافيک و فوتوشاپ و سماجت ستودني اش در يادگيري طراحي سايت و وبلاگ، او را به يک فعال موفق عرصه اينترنت و گرافيک تبديل مي کند .



اين روزها اما براي محمد معناي ديگري دارد . وبلاگ اين خانه سياه است درست يکسال پيش در چنين روزهائي متولد شد . آن روزها محمد بار ديگر متولد شده بود اينبار اما او به اختيار خويش ميلاد خود را رقم زد : تولد یک وبلاگ ، ميلاد يک انديشه ، ميلاد يک فکر ...

حکايت گذر آن رهگذر ، از شهري دور افتاده است که هنگامي که گذرش به قبرستان شهر افتاد ، ديد بر سنگ قبر خفتگان در آن خاک عمري برابر 4 و 5 و حداکثر 10 سال نقش شده است . از يکي از اهالي شهر علت پرسيد و او پاسخ گفت در اين شهر عمري را که فرد در راه آموزش هنر صرف کرده است عمر واقعي محسوب مي کنند نه فاصله زماني تولد و مرگ را ... و محمد اکنون يکساله است ...

هر گاه از سياه زدگي هاي سياست خسته مي شوم ، هر گاه انبوه دردها و مشکلات وطنم و افق نه چندان اميدوار کننده اش آزارم مي دهم ، هر گاه به دنبال نيمه گمشده خويشم که در پستوي روزمرگي هاي زندگي و شکست هاي خواسته و ناخواسته اش فراموش شده است به وبلاگ اين خانه سياه است مي آيم ... وبلاگ اين خانه سياه است روزگاري دور دلتنگي هاي شبانه نام داشته است و اکنون از آن وبلاگ تنها نام ثابت نويسنده اش باقي مانده است . محمد هر روز و هر روز نردبان رشد را طي کرده بي آنکه رنگي از غرور و تکبر بر دامان پر مهر و عطوفت انديشه اش بنشيند .

عشق يک سو ء تفاهم است ، گاه گاه اين جمله را به دوستان مي گويم اما هر گاه چشمانم به سطور حک شده بر اين صفحه سياه مي افتد درمي يابم در گفتن و بازگفتن اين جمله هرگز صادق نبوده ام ... هرگز از صميم دل بدان باور نداشته ام . اينجا آينه اي است که درون فراموش شده ات را به تو باز مي نماياند و همين براي ساعتها وقت نهادن و خواندن و به هر جمله اش فکر کردن مي ارزد ... از سوئي ديگر البته مسووليت نويسنده و صاحب اين خانه را نيز دو چندان مي کند تا اگر جديت زندگي واقعي اش را با شخصيت پر شر و شور و سرشار از احساس وبلاگي اش درنيآميخته است دست کم هر از چندي به درون شخصيت وبلاگي اش سفر کند و راه رفته را بازبيني کند و حق چشمان منتظر خوانندگان اين خانه را آنچنان که رسم مهماني و ميزباني و دوستي است ادا کند

نوشتن رهایی است و سکوت خاکستری ... - از نگاه حسین ضیایی

نوشتن رهاییست و سکوت خاکستری آری باید در این خانه سیاه نگاشت و از حقیقت سخن گفت .باید در وادی واژه ها خویش را رها نمود و سماعی زیبا در بر گرفت.حال یک سال است که محمد واعظی با اندیشه پاکش قلم در دست گرفته تا این خانه سیاه را نقشی دیگر زند .نقشی که بی شک سیاه اندیشان را خوش نخواهد آمد و برخوردهایی نیز که تا کنون با این خانه صورت گرفت از این روی است.محمد واعظی از آنچه در سودایش می باشد سخن می گوید و گاه که بغض راه صدایش را ببند با نقشی پر مضمون همه چیز را می گوید.نقش دهان گشاد و یاوه گوی چوپان دروغگو و مطلب زیبای آن نگاشته چنان بر ارهابیون گران آمد که به ناچار دوباره دهان گشاد خویش را گشودند و یاوه گویی نمودند اکنون یک سال از نگاشتن محمد بر این خانه مجازی می گذرد و نزدیک به یک سال است که این خانه اسباب آشنایی ما و ایجاد حلقه ای از مهر گشته است آرزوی موفقیت و شادی برای محمد عزیز دارم

هیچ نظری موجود نیست: