آبان ۱۹، ۱۳۸۳

خوابم نمي برد ...

- تقديم به دغدغه هاي حسين ضيايي



تنها شده ام – تن ها شده ام

روحم سرگردان به دنبال دالان تاريكي مي گردد ،

كه براي هميشه خود را كف احساسي ناشناس اعدام كند ،

چقدر خسته ام !

به استراحت طولاني نياز دارم .

روحم تبلور ويراني است

اما ذهنم غريب ترين چيزهاست ،

خوابم نمي برد ، خوابم نمي برد ، خوابم نمي برد ...

خوابم نمي برد ؛

تا آن ستاره باز صدايم بزند ،

خوابم نمي بردتا بوسه ،

بوسه از پلك هاي تو ...

خوابم نمي برد تا آن صدا كه مي گفت :

« عاشق شو ! »

....

هیچ نظری موجود نیست: