آذر ۲۹، ۱۳۸۳

مرا به خورشید بسپار ...

در ميان واژه های من چه می کنی؟؟؟؟

من مدتهاست که تو را

به امنيت سپرده ام .

در اين کوير ،

بجز سوز نيست

برو ...

که سايه سار تو در خم پيچی نزديک بي صبرانه در انتظار است .

مرا به خورشيد بسپار ...



(؟)



--------

پی نوشت :

مسعود عزیز در پیام های این یادداشت شعری زیبا نوشته است ... با اجازه او شعرش را در کنار همین یادداشت می گذارم.



مرا به خورشید بسپار

و به آن سوز کویر

و به عطش امنیت

و به جستجوی سایه ساری از جنس قبر

از جنس اعتراف

از جنس نابودی

برو

اینجا کویر فنا است

تو بمان

بگو و بمان

آنچه را می خواهند

آنچه را می گویند

من نیز زیر سایه "خورشید"

در این کویر وحشت منتظرت خواهم ماند

شاید سایه سار من جاودانه تر باشد !



------



پی نوشت 2 :



عزیز دیگری برای این یادداشت شعری دیگر نوشته است . لحن کلام این شعر بسیار به نوشته های دوستی شبیه است که خیلی وقت گذارش به وبلاگ من نمی افتد . این شعر را نیز در کنار دو شعر قبلی قرار می دهم . حیفم می آید که این یادداشت ها دور از چشم توی صندوقچه پیام ها بماند .



برهنه به زیر خورشید

در این تف‌زده کویر داغ

مرا هزاران بار به از آن

خنکای سرد سایه‌سار

که سوختن و سوختن

پیشانی‌نوشت آدمی است

و خورشید و آتش

هدیه‌ی خدایان



ای مهربان

مرا با خویشتن ببر

مرا به ضيافتِ گرم خورشید

مرا به گردش کویر سوزان

مرا بر خارزار برهنه

ببر هم‌راه

که بوی دست تو

همه نسیم زنده‌گی‌ست

و لمیدن به زیر سایه‌بان

بر چمن‌زار بی‌خبری

تنها دل‌های سنگی را سزاست



مرابه جامی از آفتاب

جامی لبالب از آتش

در پناه دستان مهر خويش

میهمان دار هر دم



هیچ نظری موجود نیست: