دی ۲۱، ۱۳۸۳

سیاه

آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ، ارث بابامه !

واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز ،

این کله پوک رو می گیرم بالا ...

و از بی سیگاری می زنم زیر آواز ،

و اینقدر می خونم ، تا این گلوی وامونده ، وا بمونه ،

تا که شب بشه و بچپم تو یه چاردیواری حلبی ،

که عمو بارون رو طاقش ، عشق سیاه خیالی منو ، زرد گرفته .

شام که نیست ؛

خوب زحمت خوردنشم ندارم .

در عوض ،

چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که ،رفیق پرسه های بابام بودن .

بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه ،

چشما رو می بندم و کله رو ول می کنم رو بالشی که ،

پر از گریه های ننمه .

گریه که دیگه عار نیست ،

خواب که دیگه کار نیست ،

تا مجبور باشی از کله سحر ،یامفت بگی و یامفت بشنوی و آخر سر ،

اینقدر سر به سرت بذارن تا ،

سر بذاری به خیابونا .

هی ...

دل بده ، تا پته دلمو واست رو کنم ...

می دونی ؟!

همیشه این دلم به اون دلم می گه : " دِکی "

تو این دنیای هیچ کی به هیچ کی ،

این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره ؛

ورنه خلاصی ... خلاص .

اگه این نبود ، حالیت می کردم ،

که کوهها رو چطوری جابجا می کنن؟

استکان ها رو چه جوری می سازن ؟

سرد و گرم و تلخ و شیرینش ... نوش جان !

من یاد گرفتم چه جوری ، شبا ، از رویاهام ،

یه خدا بسازم ...

امشبم گذشت و کسی ما رو نکُشت !

بعدشم چشمامو می بندم و دلمو می سپارم ،

به صدای فلوت " یَدی کوره " ،

که هفتاد سالِ تمومه ،

عاشق یه دختر چهارده ساله ی بوره .

منم عشق سیاهمو سوت می زنم ؛

تا خوابم ببره .

تو ته تهای خواب ؛

یه صدای آشنایی ، چه خوش می خوند ؛

بشنو :

" هی ... لیلی سیاه ، اینقدر برام عشوه نیا ،

تو کوچه ، تو گذر ، تو سرتاسر این شهر ؛

هر جا بری همراتم .

سرو و سوتک می دونه ،

کشته ی عشوه هاتم ... ! "



* حسین پناهی

از مجموعه " سلام ، خداخافظ "

هیچ نظری موجود نیست: