اسفند ۰۹، ۱۳۸۳

از من دور شويد ، من جذام فكري دارم

● نادر پناه زاده

سلام آقاي ماه
تنهايم
و حالم خوب نيست
يك تكه ابر مي خواهم
تا بخورم
شايد سردم شود

مي خواهم
از پشت سرت رد شوم
به كسي نگو
مرا ديده اي
مي خواهم گم شوم

دستهايم را بگير
و به آن سوي آسمان
پرتابم كن
امشب زنجيرم را جويده ام

من
به خاطر كس ديگري زنده ام
صبر كن ، مثل اينكه
جا مانده ام
بگذار بروم
خودم را بياورم

رويت را برگردان
تا شب سياهتر شود
و من تاريكتر .
رويت را برگردان
الان
برمي گردم

فرار كنيد
دستهايم مسري هستند
و
تنهايي كبودم
شما را خفه مي كند

از من دور شويد
من جذام فكري دارم
براي همين است
كه ديگر
ماه روشن نيست
و شب
در روز
چكه كرده است
براي همين است كه
هميشه ، خاكستري است

آهاي : آقاي ماه
آسمان
جاي تو نيست
چون ديگر شبي وجود ندارد
و روزي

دو خورشيد يخ كرده
بدون ماهي در آسمان
سرگردان هستند

پاهايم ،
پاهايم
كجا هستند ؟
من آنها را
هميشه كنار رختخواب
گذاشته بودم

چگونه مي توانم بروم
دو تا دست كوچك
يك تنهايي بزرگ
با تكه اي
حلبي بيضي
كه مشخصاتم
روي آن حك شده است

بيا پائين
بيا
مي خواهم
با تو خداحافظي كنم
مي خواهم
پلاكم را
بر گردنت بياويزم
تا تو هم
براي هميشه
فراموش شوي ...

1377


توضيح : شعري كه خوانديد اثري است قديمي از دوست عزيز و بزرگوارم ،«نادر پناه زاده» كه خيلي اتفاقي در جايي پيدايش كردم و بعد از گرفتن اجازه او در وبلاگ قرارش دادم . شايد براي بسياري نام نادر پناه زاده نا آشنا باشد ، اما بسياري هم او را مي شناسند ، برخي نامداران امروز وبلاگستان هم از اين عده اند . از نادر پناه زاده ، كارهايش ، شخصيت جالب و منحصر به فردش و رابطه مان برايتان بيشتر خواهم گفت و نوشت ...

هیچ نظری موجود نیست: