اسفند ۰۱، ۱۳۸۳

سخت گریستن چه ساده است ...

خواب می دیدم یا که بیدار بودم ؟ نمی دانم . دلم سخت گرفته بود ، از این شب های سخت . کوچه ها روی می گرداندند از پرسه پرسه زدن های آوارگی ام . پرچم های سیاه ، پارچه های سیاه آویخته از دیوارها ، ... جامه های سیاه با سیاهی شب های محرم آمیخته بود .
در خیابانها و کوچه های شهر ، دسته ها و گروه ها در حرکت بودند . صدای سنج ها هوا را می شکافت ، کوبش طبل ها فضا را می لرزاند ، زنجیر ها بر شانه ها فرود می آمد ، دست ها بر سینه ها بوسه می زد .
این دل سخت گرفته را به خیابان آورده بودم ، به کوچه های رویاهای غبار آلود ، به کوچه های روزگار از دست رفته ...
اما ، نه پای رفتن بود ، نه جای ماندن . چشم هایم لج کرده بودند و از چند قطره اشک هم دریغ می کردند . در پی پناهگاهی ، مأمنی ، چیزی یا کسی بودم ، چیزی که چشم هایم را با اشک آشتی دهد .
در گذر از کوچه ها ، گوشه دنجی ، چادر سیاهی خلوت گزیده بود . آوار شب بر چادر سنگینی می کرد . جلوتر رفتم . خواب می دیدم یا که بیدار بودم ؟ نمی دانم . دور و بر چادر آرام بود . بی رفت و آمد عابری . نه چراغی ، نه فریاد طبلی ، نه جیغ سنجی . تنها پرچم سیاهی در کنار چادر آویزان بود که گاه دستخوش تکانی از نسیمی گنگ می شد و بر آن نقش دستی بود که بر روی آن با نخ سبز نوشته بود : یا حسین (ع).
کنار در چادر رسیدم ، نور ضعیفی از درون به بیرون چادر ریخته بود . به درون چادر زل زدم . بیست جوانی می شدند که دورهم حلقه زده بودند ، هم سن من بودند همه شان . یکی در آن میانه سوگنامه ای می خواند با صدایی دردمند ، صدایی شکسته ، با صدایی رها از رنج بغض . سوگنامه ای می خواند که نشنیده بودم ، از تنهایی حسین (ع) می خواند . پیام دردآلود "یاری خواستن " می خواند . گویی آن پیام تنهایی ، پس از گذر تاریخ ، به آن چادر تسری یافته بود . تنهایی بی ياوری ، تنهایی بی فرزندی ، تنهایی بی برادری ...
جمع حلقه زده بودند ، لب فروبسته بودند . غلغل اشک هایشان بر بستر گونه هایشان جاری بود .
در آن شب بی پناهی ، در آن آوارگی بین خواب و بیداری ، در آن خلوت چادر گونه یا آن چادر خلوت گونه ، هیچ نبود ، جز تنهایی حسین ...
سایه ام موج وار روی زمین می لرزید ، سخت گریستن چه ساده بود ...

هیچ نظری موجود نیست: