اسفند ۱۴، ۱۳۸۳

آن خط سوم ...

گفت : از بي خوابي دارم هلاك مي شم ، نمي دونم چرا خواب ندارم .
گفتم : خوراك چي ؟
گفت : اين قدر مي خورم كه نميرم !
گفتم : از پرخوري ؟!
گفت : نه ، از گشنگي !
گفتم : دلهره داري ؟
گفت : حسابي !
گفتم : يأس ، دلتنگي ؟
گفت : تا دلت بخواد !
گفتم : ميونه ت با غم و غصه چطوره ؟
گفت : عاليه !
گفتم : زياد گريه مي كني ؟
گفت : اگه جاي خلوتي گير بيارم و كسي زاغم رو چوب نزنه ، آره !
گفتم : خب ، الحمدالله چيز مهمي نيست ! داري كم كم خل مي شي !
گفت : خيلي وقته شدم !
گفتم : اگه بخواي اينطور پيش بري كارت تمومه ها !
گفت : من هيچ گاه پيش نرفتم / من فرو رفتم !
گفتم : كاش فرو رفته بودي ! اگه فرو مي رفتي كه الان ، حسابي فروتن شده بودي و اين همه نق نمي زدي !
گفت : آخه ، ذره چيه كه آدم بخواد توش فرو بره ؟!!
گفتم : « آفتابي در يكي ذره نهان / ناگهان آن ذره بگشايد دهان ! »
گفت : اگر منظور از آ‌فتاب ، خورشيده كه خورشيدم از يه ذره بيشتر نيست ، يه جرمه !
گفتم : خورشيد ، چشم ظلمته ! تو نمي توني مستقيم تو چشم خورشيد نگاه كني ! مي توني ؟
گفت : نه !
گفتم : پس هيچ چيز رو دست كم نگير .
گفت : اصلاً آدم واسه چي بايد تو خودش فرو بره ؟ كه بپوسه و تو تنهايي و غربت بميره ؟ مثلاً همين خودِ تو ؛ واسه چي تو خودت فرو رفتي ؟
گفتم : كه بيام بيرون !
گفت : كه چي بشه ؟
گفتم : وقتي تو خودت فرو مي ري ، دنيات عوض مي شه ! وقتي مي ياي بيرون آدم ديگه اي مي شي ! بايد اونقدر فرو بري ، كه وقتي رها شدي ، مثل تيري كه از چله رها مي شه ، بري تا اونور جاذبه زمين !
گفت : اين كه خيلي سخته ؟
گفتم : هيچ چيزي راحت نيست ، حتي آب خوردن ! تا حالا آب تو گلوت نپريده ؟
گفت : حالا چي كار كنم ؟
گفتم : نسخه بنويسم ؟
گفت : بنويس !
گفتم : نمي توني بخوني ، « آن خط سوم ، منم! »
گفت : پس چي كار كنم ؟
گفتم : برو بخواب كه فردا هشت صبح بايد ...
گفت : مي دونم ! ولي خوابم نمي ياد ، يك كلمه بگو چي كار كنم و خلاصم كن !
گفتم : بمير !
گفت : خودكشي ؟!
گفتم : نه احمق ! يه چيزي شبيه خودكشي !
گفت : همون بهتر كه برم بخوابم !
گفتم : شب خوش ...

هیچ نظری موجود نیست: