اسفند ۲۷، ۱۳۸۳

در باغ مه آلود شبانه

نادر پناه زاده از امشب رفيق پرسه هاي تنهايي شبانه ام خواهد شد ، مي خواهيم به " باغ مه آلود شبانه " اش برويم ، سر به شانه هاي هم بگذاريم و قدم بزنيم ... شعر بخوانيم ، هي شعر بخوانيم ... بنشينيم گوشه باغ و در به در دنبال يك تكه كاغذ بگرديم ، يك مقوا پيدا كنيم آخر ، بنشينيم و روي آن تكه مقوا ، بنويسيم ... داستان ، شعر ، هذيان ... نمي دانم ، از هرچه دل تنگمان بخواهد ... خسته كه شديم ، روي تكه سنگي بنشينيم و باز بنويسيم . من و نادر همديگر را پيدا كرده ايم ،خيلي اتفاقي ، او 6 سال در اين شهر غريب و تنها بوده و من 21 سال ... حالا نادر همسايه من است ، همين بغل به فاصله يك اسلش ناقابل ... همين يك مميز كوچك حياط خانه من و باغ مه آلود نادر را از هم جدا مي كند ... بعضي وقت ها شايد هوس كنم از بالاي ديوار به باغ سرك بكشم ، شايد از بالاي ديوار به داخل بپرم و به شعرها و قطعه هاي ادبي و نقدهايش ناخنك بزنم .
با ما همراه شويد ...

در باغ مه آلود شبانه - گاه نوشت های نادر پناه زاده

هیچ نظری موجود نیست: