فروردین ۱۶، ۱۳۸۴

از اول اش همين طور آغاز شده بود ...

رشته هاي بور افكارش را در آغوش او ريخته بود و مي گريست .
و يا شايد دلش مي خواست تا بگريد ، تا بگويد ، كه ؛
خواست كه بگويد اما اجازه اش نداد .
انگشت سبابه اش را روي بيني اش گرفت و بدون آن كه كلامش طنين سكوت را محو كند ، چيزي گفت .
سفيدي دندان هاي اش و منقلب شدن گاه به گاه زن گواه اين قضيه بود ، با اين كه در ظاهر هيچ حرفي نمي زد . حرف نمي زدند .
بدون اين كه حرفي بزند پا شده بود . با حالت يك آهوي كوهي ، وقتي كه عضله هاي پاهاي اش را منقلب كرده كه هر آن بجهد و ناپديد شود .
و ناپديد شد . مثل صحنه اي كه از فيلمي سانسور مي شود يكهو محو شد .
بعد ، ناگهان مردي به ميان پريد و درست جاي زن نشست .
- جاي زن ؟ !
با خودش كمي فكر كرد . فكر مي كنم فكر مي كرد . قاعدتاً فكر كرده بود ، كه حتي بعد از رفتنش خطاب به جاي او به آن مرد به جاي اين كه به زن ، و يا حتي به جاي زن ، به آن مرد گفت : « جاي زن ؟ »
او هم گوش مي كرد ، اما حرفي نمي زد . ولي قطعا به چيزي گوش مي كرد . چيز هايي شنيده بود ، كه يك آن از خودش پايين پريد و گفت :
« صداي جيغ ! جدي مي گم . صداي جيغ بود ! »
گفت : « توهم زدي . . . جيغ بنفش ؟ »
ديگري حرفي نزد . اما اصلا معلوم نبود كه عصباني است يا نه ! ترسيده ، و يا اين كه بايد بترسد ، و يا احياناً نگران باشد ، يا حرف بزند و بالعكس ، سكوت . . .
هيچ فعلي در معناي حقيقي اش نبود ، و يا اين كه هيچ معنايي در حقيقت افعال وجود نداشت . قيافه اش هم چيزي را نمي نمود .
زل زده بوده اند هر دو به نرده هاي پشت پنجره .
گفت : « نشمر ! . . . بيست و دوتا است . . . »
اين بار او حرفي نزد و ساكت شد . بعد ، سيگاري درآورد و روشن كرد . اول سيگار او ، و بعد مال خودش . يا مال خودش را روشن كرد و به او داد و سيگار ديگري براي خودش از نو روشن كرد .
چه فرقي مي كرد ؟
در لحظه اي كه اهميت ، تنها در كشيدن يك سيگار خلاصه مي شد در دود ، چه چيز مي توانست مهم باشد ؟
چشم هايش را بسته بود .
با چشم هاي بسته سيگار مي كشيد .

با چشم هاي بسته فكر مي كرد . به او . به حرف هايي كه زده بود . درونش لرزيد . همه چيز به تاخير مي افتاد . حتي چشم هاي اش را وقتي گشود ، كه همه چيز مهم شده بود بي خود و مهم ها دود شده و به هوا رفته بود .
و زن داشت مي گريست تا هنوز اما مثل روزهاي اول و ...
با رشته هاي بور افكارش در آغوش سكوت كه در پي سكوت ، بدون اين كه حرفي بزند فكر مي كنم بود كه به مرد گفت : ( يادم نيست ! )
اما حرفي نمي زد كه يك آن پايين بپرد و داد بزند : « صداي جيغ ! »
صداي جيغ ؟
و جدي گفته بود و اصلا هم معلوم نبود .
قيافه اش هم چيزي را نمي نمود .
زل زده بودند باز به نرده هاي پشت پنجره كه سيگاري درآورد و روشن كرد .
اول سيگار او ، و بعد مال خودش .
چيزي كه مهم نبود . و يا اين كه اصلا نبود .
دود ... دود ... دود ...

هیچ نظری موجود نیست: